برخی خاطرات «صالح الوردانی» نویسنده شیعه مصری (1)

  • کد خبر: 1424
  • منبع خبر: مجله پژوهه

خلاصه استاد صالح الوردانی نویسنده، روزنامه نگار و فعال سیاسی مصری از معروفترین و جنجالی ترین شخصیت های معاصر مصری است که با توفیقات الهی به بارگاه مکتب نورانی اهل بیت(ع) راه یافته است.


اشاره

استاد صالح الوردانی نویسنده، روزنامه نگار و فعال سیاسی مصری از معروفترین و جنجالی ترین شخصیت های معاصر مصری است که با توفیقات الهی به بارگاه مکتب نورانی اهل بیت(ع) راه یافته است. وی پس از استبصار تلاش های فراوانی در راه معرفی مذهب شیعه امامیه در سرزمین مصر نمود و بارها دستگیر و زندانی شد، همچنین مناظرات بسیاری با مخالفان شیعه نموده و تعداد بسیاری از جوانان را به این مذهب رهنمون شده است. از وی آثار فراوانی در معرفی و تبیین دیدگاه های شیعی منتشر شده است که برخی عبارتند از:

«عقائد السنة و عقائد الشیعة، التقارب و التباعد»؛ «التقارب و التباعد»؛ «الکلمة و السیف، محنة الرای فی تاریخ المسلمین»؛ «الشیعة فی مصر من الامام علی(ع) حتی الامام الخمینی»؛ «السیف السیاسة، صراع بین الاسلام النبوی و الاسلام الاموی» ؛ «اهل السنة، شعب الله المختار»؛ دفاع عن الرسول(ص) ضد الفقهاء و المحدثین»؛ «الخدعة، رحلتی من السنة الی شیعة»؛ «زواج المتعة حلال»؛ «فقهاء النفط، رایة الاسلام ام رایة آل سعود»؛ «فتاوی ابن باز» و … در این شماره برخی خاطرات این دانشور شیعه مصری را مرور می کنیم:

 

پیشگفتار

جست وجو، برای یافتن اسلام حقیقی، در لابلای انبوه گفتارها، فتواها، احادیث ورویدادهای تاریخی، امری، بس سخت و دشوار بود، از روزی که رسول اکرم (ص) رحلت کرد، تا امروز، بسیاری از خس و خاشاک ها، به اسلام چسبیده و حقیقتش را پنهان کرد، تا آن جا که اسلام امروزی، اسلامی نبود که پیامبر به امت بخشید، چنین می نمود که مسأله، به پیام رسانی دوباره نیاز دارد.

این مطلبی بود که طی بحث، مطالعه و تجربه های طولانیم، در محدوده مرکزیت اسلامی مصر رسیدم و بیش از بیست سال ادامه داشت.

آنچه، از سوی گروه ها و حرکت های اسلامی در مصر، به آن پی بردم، نخستین و اصلی ترین انگیزه ای بود که مرا واداشت تا در میراث اسلامی به بحث و جست وجو بپردازم؛ زیرا، اسلام، منبع اصلی تمام این گروه ها به شمار می رفت و از این راه می خواستم، به علت برخوردهای این گروه ها پی ببرم.

باید اقرار کرد، بحث درباره این برخوردها، به یک شرط اساسی نیاز دارد که در آغاز نبوده است و آن خالی کردن ذهن از قداست افراد است، یا به عبارت دیگر، داشتن، شخصیتی مستقل و آزاد از پرستش، لازم است. من نیز آن هنگام  که به فضل الاهی  از این عیب دور گشتم، راه را پیشاپیش برای رسیدن به حقیقت اسلام، هموار یافتم و دریافتم که در این دین، سنت پیشینیان محقق گشته و آن تسلط افراد بر نصوص پیامبر، پس از آن حضرت است.

این جا بود که دنبال نصوص و رویدادهای تاریخ رفتم، سپس، با عدم دلبستگی به شخصیت ها، و دلسپردن به نصوص، حقیقت را یافتم.

و سرانجام پس از سال های طولانی از سرگشتگی و گمراهی، آرام گرفتم، آنگاه که قسمت پنهان شده از تاریخ اسلام و حقیقت مسلمین بر رویم گشوده شد و در راه راست و صراط مستقیم قرار گرفتم، همچنان نور اهل بیت جلوی رویم تابید، پرده های ظلمت پس زده شدو راه راستین برایم گشوده شد.

و آنچه در این کتاب نوشته ام، سخن از بیوگرافی یا تجربه های شخصی خود نیست، بلکه سخن از عرضه نمودن واقعیت ها و رد بعضی استدلال ها و بیان حقایقی است که از مسلمانان پنهان شده است.

 

آغاز راه

بیش از پانزده سال، در میان انقلابیان مسلمان مصری زندگی کرده ام که از آغاز دهه هفتاد میلادی شروع و تا پایان دهه هشتاد، ادامه داشت. در طول این مدت شاهد پیدایش حرکت ها و پایان گرفتن آن ها بودم و همچنین، رخدادها و شخصیت های زیاد را دیدم که به میدان آمدند، یا از میدان خارج شدند. همه این ها را شاهد بودم در حالی که هیچ کدام نمی توانستند، در آن زمان، مرا به خود جذب کنند و در بر گیرند، زیرا، خود آنقدر تجربه اندوخته بودم که می توانستم، به دور از تاثیر آنان، زندگی کنم.

تلاش های زیاد از سوی اخوان المسلمین، یا گروه تکفیر و یا حرکت جهاد، برای جذب من صورت گرفت. ولی در مقابل، من مایل بودم، با گروه های اسلامی همکاری داشته باشم، بدون این که عضو رسمی آنان به شمار آیم. هر چند، این کار نیز، گروه ها را خرسند می نمود. از این رو، همکاریم از محدوده اخوان المسلمین و جهاد فراتر نرفت؛ زیرا، سایر گروه ها این نوع همکاری را نمی پسندیدند.

به هر حال، در همان وقت که با این گروه ها رفت و آمد داشتم، طرح های پایه ای و اساسی آنان را نیز بررسی می کردم، همان زیربنائی که همه اعضا در برابرش تسلیم بودند و تنها به فقه گذشته بسنده می کرد و نسبت به زمان حاضر، اهمیتی قائل نبود.

من نه از دیدگاه ها و موضعگیری های این گروه خرسند بودم و نه از زیر بنائی که مربوط به گذشته بود و بر اساس آن برنامه ها و برخوردهای خود را تنظیم می کردم و همواره بر آن ها انتقاد می کردم.

این برخورد من باعث شد که گروه ها از من گله مند شوند و سرانجام با من قطع رابطه کرده و حتی گاهی، مرا تکفیر کنند. هنگامی، این داوری را در حق من اعمال کردند که من هنوز سنی بودم. در نتیجه، چند سؤال برایم پیش آمد: آیا چنین حکمی، نتیجه تعصب کورکورانه است؟ آیا این حکم، مبتنی بر استدلال های شرعی است؟ آیا اندیشه ام، مرا از اسلام خارج می سازد؟

و از آن روز آغاز شک و تردید در زندگی من پدید آمد که سرانجام، مرا با خط اهل بیت آشنا ساخت.

 

بررسی واقعیت

در اوائل دهه هفتاد میلادی، انجمن های خصوصی و روش های صوفیگری در مصر حکمفرما بود. این دو خط، از دوران عبدالناصر باقی مانده بودند و بسیاری از جوانان که موج دینداری، آنان را در برگرفته بود، به این انجمن ها جذب می شدند؛ زیرا، خط صوفیگری چندان جاذبیتی برایشان نداشت.

یکی از انجمن هائی که بسیاری از جوانان مصری را به خود جذب کرده بود، گروه «یاران سنت محمدی» و «انجمن شرعی همکاری عاملان به کتاب و سنت» بود، که گروه یاران سنت محمدی، جاذبیتی بیش تر داشت، زیرا، اندیشه حاکمیت و توحید بر آن حکمفرما بود، و اما انجمن دوم، بیش تر بر عبادات تکیه می کرد و در سیاست دخالت نمی نمود، و به تصوف میل داشت. هر چند تبلیغاتش در مصر زیادتر بود و مساجدش از مساجد دولتی بیش تر. گروه یاران سنت (انصار السنه) همان گروهی بودند که اندیشه وهابیگری را میان جوانان ترویج کردند و از آغاز پیدایش در اواخر سال های بیست میلادی، طرح وهابیت را برای خود پسندیدند.

هنگامی که انور السادات دستور داد، زندان های سیاسی، باید خالی از زندانی شوند، ناگهان، سه گروه از آن جا بیرون آمده و اعلام وجود کردند: اخوان المسلمین، تکفیری ها و قطبی ها.

حرکت اخوان المسلمین، توانست، افراد بیش تر را به خود جذب کند، از جمله، دانشجویانی بودند که فعالیت گسترده ای در درون دانشگاه و تحت عنوان جماعت دینی که بعد از مدتی به جماعت اسلامی تغییر یافت، آغاز کردند، این دانشگاه، تا اواخر دهه هفتاد، زیر نظر و سیطره اخوان المسلمین قرار داشت.

گروه تکفیر نیز، توانست محدوده ای گسترده از جوانان را در بر گیرد و درون دانشگاه و خارج از آن با اخوان به رقابت بپردازد، ولی، پس از کشته شدن شیخ ذهبی، از قدرتش کاسته شد.

ولی، گروه قطبی، همواره به مخفی کاری می پرداخت و از این رو، مانند اخوان و تکفیر نتوانست، جا باز کند، تا این که در سال ۱۹۸۱ متلاشی شد و از میان رفت.

در میان این سه گروه، گروه چهارم نیز پیدا شد که آن نیز اندیشه وهابیت را از گروه انصار السنه گرفته و در پی چاپ و نشر کتاب های ابن تیمیه و ابن عبدالوهاب و تبلیغاتشان در میان مردم به ویژه دانشجویان و جوانان مسلمان در سراسر مصر بود و این گروه نیز در هنگام برخورد با دیگر گروه ها، از میان رفت.

در سال ۱۹۷۴، یکمین گروه جهادی مصر، به رهبری صالح سریه تشکیل شد، این گروه، با رژیم حاکم برخورد کرد که به نام حرکت فنی نظامی معروف شد و این حرکت، عامل پیدایش گروه جهاد بود. در میان این گروه ها، گروه اسلامی دولتی نیز که در الازهر و اوقاف خلاصه می شد، به کار مشغول بود. همه از این گروه متنفر بودند. این گروه، هرگز نتوانست، صفوف جوانان را بشکافد، از این رو، انورالسادات را واداشت، در برخورد با گروه های افراطی و سختگیر اسلامی و گروه های سیاسی ای که با وی دشمنی می کردند، از اخوان المسلمین کمک بگیرد و بر آنان، تکیه کند. به هر حال نزاع و برخورد میان گروه های مختلف، شدت گرفت و اعضای گروه ها، در محیط دانشگاه و خارج از آن، با یکدیگر دچار کشمکش های شدید شدند.

سپس نزاع ها، اوجی بیش تر گرفت و گروه تکفیر، با تمام مخالفان خود به جنگ و درگیری پرداخت.

تازه این، جدای از درگیری هائی بود که میان گروه ناصری و مارکسیستی با گروه های اسلامی در محدوده دانشگاه، اتفاق می افتاد؛ گروه ناصری و مارکسیستی، گروه اسلامی را به وابستگی دولتی متهم می کردند.

و اما من وضعیتم روشن بود؛ زیرا، مستقل می اندیشیدم و فعالیتم، ویژه خودم بود؛ من در هر زمینه ای، عقل را داور خود قرار می دادم و در سایه آن، به فعالیت می پرداختم، از این رو، با اوضاع روز و با ارتباط با واقعیت های موجود، برخوردی واقع بینانه داشتم.

در این میان، مسافرت هائی که به شهرها و روستاهای مصر و نیز سخنرانی هایی که در مساجد داشتم، چندان نتیجه ندادند؛ زیرا، آنان، عقل را قبول نداشتند و اجازه نمی دادند، کسی از خط پیشینیان فراتر رود، چه رسد، به این که از آنان انتقاد شود.

می توان گفت: تنها گروهی که به شخصیت های پیشین انتقاد می کرد، گروه تکفیر بود که به هیچ وجه نمی پذیرفت، سخن کسی در برابر نص قرار گیرد. تا آن جا که به عمر نیز هجوم آورد؛ زیرا، در برابر نص، اجتهاد کرده بود. ولی، این گروه، انتقاد خود را تنها در زمینه ترویج تئوری خود مطرح می کرد و تئوریش عبارت بود، از این که «هر کس تقلید کند، کافر است» و همین تئوری هواخواهانش را وا می داشت که از تقلید نیاکان و پیروی از آنان باز دارد و مرا نیز واداشت که به نصوص بیش تر بیاندیشم و به سوی اهل بیت روانه شوم.

 

اخلاق

گروه های اسلامی را به استثنای اخوان المسلمین، جوانانی خام و بی تجربه رهبری می کردند، تا آن جا که بیش تر آنان، خبر مطالعه کتاب های اندک، چیزی از وهابیگری نمی دانستند. این است که چنین جوانانی، نه تنها اندیشه وهابیت را تبلیغ می کردند که اخلاق وهابیگری را نیز برای خود اختیار کرده بودند و این اخلاق، در خشونت، تعصب و مهدور الدم دانستن دشمنانشان خلاصه می شد. از این رو، برخوردهای میان این گروه ها، از مرز اخلاق فراتر رفته و چنین می نمود که پیکاری میان دو قبیله جاهلی است که با اسلام، هیچ پیوندی ندارد.

من آن هنگام که زندانی بودم (از ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۴) هرگز نتوانستم، اختلاف های هواداران این گروه ها و رفتارهای زشت آنان را تحمل کنم و به همین خاطر، از آنان فاصله می گرفتم و یا تنها، در سلول های زندان، روزگار می گذراندم و یا همراه با افرادی که به علت ارتکاب جرم های دیگر، زندانی بودند، می زیستم. با کمال تأسف، در میان این محکومان، بیش تر احساس آرامش می کردم تا در میان آن گروه های اسلامی. همین، باعث شد که آنان، نسبت به من تنفر و انزجار خود را اظهار داشته و با من به ستیز و مقابله برخیزند؛ زیرا، به این زندانیان، نگاهی تحقیر آمیز داشتند. این دیدگاه، به علت عقیده برتری جوئی آنان بود.

عقیده خود بزرگ بینی، خطرناک ترین منشی بود که گرو ه های اسلامی را از توده ها دور می ساخت. بنابراین، فاصله ای که میان مردم و گروه های مصری پیدا شده بود، به خاطر خوی تند و زشت آنان، بود و به همین علت، زندانیان مسلمان را در داخل زندان به عصیان علیه این گروه ها وا می داشت و آنان را از اسلام دور می ساخت.

چه بسا، روزهائی که من و سایر زندانیان در اثر کشمکش های شدید هواداران عمر عبدالرحمن و هواداران عبود الزمر، از خواب می پریدیم، که صعیدیان (بادیه نشینان مصر) طرفدار گروه نخست و دریانشینان، طرفدار گروه دوم بودند.

پس از مدتی اندیشه، به این نتیجه رسیدم که علت این امر، فقط اخلاق نیست؛ بلکه انگیزه های فکری و ایدئولوژیکی نیز دارد که پشت این خوی بد پنهان شده است.

در خلال مطالعات تاریخی خود، دریافتم که برخوردهای گروه های اسلامی، مانند همان برخوردها و اخلاق خوارجند.

تفسیر این برخوردها را باید از وهابیت پرسید که این عناصر، از اندیشه آنان نشأت گرفته اند و پایه های وهابیت بر دوش گروهی خشن، خشک، سنگدل و نادان نهاده شده اند. آنان، سنگدلی و جهالت را به پیروانشان منتقل کرده اند و بدینسان، اینان نمونه های معاصر از خوارجی شده اند که بر حضرت علی (ع) خروج کرده و ضد او قیام کرد ه اند.

و همچون وهابیت، مخالفان خود را به شرک متهم ساخته و حرمت هایش را هتک می کند.

و معتقدند، تنها خود پرچم اسلام را برافراشته و نماینده اسلام در کره زمینند.

بدینسان، اخلاق، یکی از عواملی بود که مرا به بازنگری در زیربنای اندیشه این گروه های اسلامی واداشت و یکی از عوامل هشدار دهنده ای بود که مرا در ادامه مسیر و راه راست، کمک کرد.

 

مسافرت به عراق و کویت

با دانشجویان عرب مقیم مصر در ارتباط بودم. در میان آنان، چند نفر شیعه عراقی نیز دیده می شدند و خود این رابطه، مشکلات زیاد برای من [در میان گروه های اسلامی] ایجاد کرد؛ زیرا، شایعه هائی پخش شده بودند که، من نقش میانجی بین شیعیان و خانواده های مصری برای اجرای ازدواج موقت (متعه) ایفا می نمایم!! البته، این شایعه ها، هر چند، روابط مرا، با احزاب اسلامی تیره کرده بودند، به آن ها چندان اهمیت نمی دادم؛ زیرا، از این روابط، در زمینه آشنایی با شیعیان استفاده نمودم، و این امکان را برایم فراهم نمود که دعوت یکی از دوستان عراقی مقیم مصر را برای مسافرت به عراق اجابت کنم. او، دکتر علی قرش بود که مردی بسیار فهمیده بود و دوره دکترای خود را در قاهره در سال۱۹۷۷ می گذراند.

طی مدت اقامتم در عراق، به زیارت قبور اهل بیت (ع) رفتم و به مساجد شیعه سر زدم و درس ها و سخنرانی ها را گوش دادم و با دوستان دوستم، به بحث و گفتگو پرداختم. و در نتیجه، بسیاری از اوهام و تصورهای باطلم که از تشیع بود، متلاشی شدند، البته، نسبت به برخی از مسائل، خوشبین نبودم. سپس، با دعوت یکی از دوستان سنی ام به کویت مسافرت کردم و در آن جا نیز با مسلمانان زیاد روبرو شدم و به همان نتیجه ای رسیدم که در مصر به آن رسیده بودم.

هر چه در مصر می گذرد، در کویت نیز می گذرد، و آنچه را مردم مصر می گذرانند، مردم کویت هم از آن بهره می برند. و این چیزی نیست، جز یکنواختی اندیشه ها و وحدت همگان بر پیروی از پیشینیان.

در سفر کویت نیز، با یکی از گروه های مربوط با گروه جهیمان عتیبی که افرادش در سال ۱۹۷۹، به مسجد الحرام حمله کردند، آشنا شدم و آنان را مردانی نادان و بسیار خشک یافتم که حتی نماز را با نعلین می خواندند و مطالعه روزنامه ها و مجلات را تحریم می کردند، حتی، همراه داشتن گذرنامه یا کارت شناسایی و یا حتی پول را حرام می دانستند؛ زیرا، دارای عکس بود! یادم می آید، چند نفر از آنان می خواستند، از مرز کویت – عربستان، به عنوان عمره بگذرند، در حالی که هیچ کارت شناسایی با خود حمل نمی کردند و سعودی ها آنان را دستگیر کرده و به کویت بازفرستادند! چقدر از این وضعیت و رفتار ناراحت و متنفر بودم و تلاش می کردم از این سنّیگری خارج شوم و به شیعیان کویت برسم و آنان را بشناسم، ولی، راه رسیدن به آنان برایم میسر نبود.

سرانجام دریافتم که شیعیان کویت، انجمنی دارند، با نام «جمعیه الثقافه الاجتماعیه» که به آن جا راه یافتم و با برخی از جوانان شیعه کویتی ملاقات نمودم و کتاب های زیادی را از آنان دریافت کردم؛ از جمله، کتاب «السقیفه» و «المراجعات» و «عقائد الامامیه» بود.

در آن ایام، خبرنگار مجله کویتی البلاغ الاسلامی بودم، که آن را رها کردم و خبرنگار مجله الرساله شدم. پس از مدتی فهمیدم که این مجله نیز، با عراق همکاری دارد، از این رو، آن را هم رها کردم و استعفا دادم.

یکی از دوستان به نام سعید از جمعیه الثقافه الاجتماعیه با من رابطه نزدیکی داشت. او تلاش فراوانی کرد که مرا با شیعیان کویت و مراکزشان و فعالیت هایشان آشنا سازد و همچنین، با برخی از شخصیت های شیعه کویتی.

با وجود ارتباط نزدیکم با شیعیان کویت، با گروه های سنی، به ویژه، گروه اخوان المسلمین و اعضای مصری و کویتی و همچنین، با حزب التحریر اسلامی که در آن زمان، فعالیتی گسترده در کویت داشت؛ رابطه داشتم و همواره، در جلسات اخوان المسلمین مصری که در منزل یکی از استادان دانشگاه کویت برگزار می شد، حاضر می شدم. در همان حال، مداومت بر حضور در جلسات اخوان المسلمین کویتی که در جمعیه الاصلاح الاجتماعی برگزار می شد، مداومت داشتم و همچنین، در جلسات حزب التحریر، حاضر می شدم. از این ها که بگذریم، با گروه سلفی نیز رفت و آمد داشتم.

حزب التحریر، تلاش کرد که مرا به همکاری وادار کند؛ ولی، از آن روی برگرداندم. همواره حزب التحریر، ضد اخوان المسلمین، تبلیغ و فعالیت می کرد و اخوان نیز ضد آنان! بالاتر این که، اخوان المسلمین کویتی با اخوان المسلمین مصری درگیر می شدند و سلفی ها هم با همه می جنگیدند. چیزی نگذشت که میان آنان، دو دستگی پدید آمد و گروه هائی متمایل به خط جهیمان یا خط جهاد، اعلام وجود کردند.

آن روز ها، انقلاب اسلامی در ایران، شکل می گرفت و رویدادهایش دیدگان را خیره می کرد و سرانجام، پیروزی انقلاب اسلامی، زلزله ای در میان مسلمانان ایجاد کرد، و راه را به سوی مکتب تشیع باز کرد.

انقلاب اسلامی ایران، ضربه ای دردناک، به گروه سنی زد که سال های طولانی ندای خلافت سر داده و مردم را به آن وعده می دادند و همچنین، برای من کششی بود، تا به سرعت به سوی خط اهل بیت کشیده و مجذوب شوم.

پیروزی انقلاب، پیروزی طرح تشیع بود و پیروزی طرح تشیع، یعنی فرو نشینی و مردود شدن طرح های سنّیگری.

 

واکنش گروه های اسلامی

هرگز از طرح های سلفی ها که گروه های اسلامی آن را پذیرفتند، راضی نبودم و هرگز سلفیت را قبول نداشتم. این ایده، گذشته از این که مخالف عقل است، با طبع بشری نیز سازگار نیست؛ زیرا، گرویدن به آن، عقل مسلمان را دربند گذشته قرار می دهد، گو این که، او را اسیر پندارهائی باطل می کند که از رفتارش و موضعگیری هایش دچار تناقضی روشن گردد. از این جا بود که همواره با ایده سلفیت درگیر بودم و در نتیجه گروه های سلفی، مرا به الحاد و فساد عقیده متهم ساختند و به جوانان هشدار دادند که از من دوری گزینند و سفارش می کردند، مرا از خود برانند و هیچ پست و مقامی به من واگذار نکنند.

من در پی پیدا کردن راه حلی بودم که از آن گمراهی دردناک رهایم سازد؛ زیرا، بر این باور استوار بودم که در آن ایده و طرح اسلامی خلل و نقصی وجود دارد.

از آغاز دهه هفتاد تا اواسط آن، تقریباً چندین حکم ضد چند کتاب که در دسترس بود، صادر کردم. در رأس آن ها العقیده الطحاویه را می توان نام برد که ایدئولوژی اصلی جوانان آن گروه ها را می سازد و نیز: کتاب العواصم من القواصم از تألیفات ابن العربی. این دو کتاب، مهم ترین کتاب هایی هستند که عقل مسلمانان آن دیار را می سازند و بر اساس آن گروه های اسلامی متشکل و پدید آمده اند. به علاوه، کتاب های مکتب حنبلی نیز وجود داشتند که پیشاپیش آن، کتاب های ابن تیمیه بود و در میان مسلمانان، رواجی فراوان داشت.

بیش تر آن کتاب ها به رایگان، به ویژه بین دانشجویان تقسیم می شد و همراه با آن ها، کتاب های محمد بن عبد الوهاب نیز به طور گسترده پخش می شد. شخصیت های مسلمان آن زمان، همچون، رهبران الازهر و اخوان المسلمین هر چند، نزد طرفداران گروه های اسلامی قداست داشتند، توان مقاومت، در برابر این سیل فکری جاهلی را نداشتند؛ بلکه کاملا تسلیم این سیل بنیان کن شده و تنها نظاره گر آن بودند.

 

گروه تکفیر

هنگامی که گروه تکفیر، اعلام وجود کرد، خط سلفی را متزلزل ساخت و طرح گذشته را زیر سؤال برد و به طور غیر مستقیم، در عقب راندن خط وهابیت و گروه های همکار با آن کمک فراوان نمود.

این گروه، اندیشه تقلید گذشتگان و تمسک جستن به گفتارها را رد کرد و به پیروانش اجازه داد از کتاب و سنت استفاده کنند. و به عبارت روشن تر، آنان را در به کارگیری عقل، در نصوص و متون بی آن که از شخصیت ها باشند، متأثر آزاد گذاشت.

با وجود این که گروه تکفیر، مقلدان را کافر می دانست و به آیه کریمه استناد می کرد که می فرماید: «اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون اللّه» (توبه/۳۱) عالمان و راهبان خود را به مقام ربوبیت پذیرفتند و خدا را نشناختند، و بدینسان صحابه و فقیهانی را که از نصوص فراتر رفته و اجتهاد کردند، محکوم نمودند؛ با این حال، در برابر شخصیت های اهل سنت، در رأس آنان بخاری، مسلم و اصحاب سنن تشکیل شده، احادیث نبوی را طبق قیاس و قواعد آنان، فرا گرفتند.

بدینسان بسیاری از جوانان، از گروه تکفیر روی گرداندند و به آغوش گروه سلفی بازگشتند و این بار به گروه سابق خویش بیش تر چنگ زدند؛ زیرا، بطلان خط تکفیر، طبق نصوص قاطع نبوی، برایشان مسلم و غیر قابل انکار گشت و حتی خود هواداران تکفیر، هم با استناد به احادیث به این نتیجه رسیدند.

ولی، تفکر گروه تکفیر، مرا واداشت که از پیشینیان رهائی یابم، به ویژه، آن که می دیدم محتوا و مضمون اندیشه شان، همان محتوی و اندیشه خوارج است که با امام علی (ع) جنگیدند. و از خط اسلامی آن زمان، به ویژه فرقه ازارقه فاصله گرفتند.

میان دو گروه تکفیر و ازارقه مقایسه ای نمودم و این بحث را در میان مسلمانان، پخش و منتشر ساختم و سرانجام در روحیه بسیاری از جوانان تاثیری به سزا گذاشت و برای خیلی از افراد شگفت انگیز شد؛ زیرا، می پنداشتند طرح گروه تکفیر، طرحی اجتهادی و مستقل است و از مخلفات گذشته عاری است. همچنین، کتابی را تحت عنوان «آیا حق در یک گروه منحصرمی شود؟» نگاشتم و ادعاهای گروه تکفیر را رد و محکوم نمودم.

هر چند گروه تکفیر، تزلزلی در میان مسلمانان مصری پدید آورد و قسمت منفی تفکر گذشتگان را بر ملا نمود و به شخصیت های پیشین انتقاد کرد. این کار، هرگز، در روحیه طرفدارانش تأثیر نگذاشت؛ بلکه آنان را به واکنش واداشت. گویا، برای آنان، احساس پشیمانی حاصل شد؛ زیرا، به گذشتگان انتقاد کرده بودند!

گاهی به من می گفتند: «ما در جستجوی حقیقتیم و اینک به آن رسیده ایم و اگر تو دلیلی بر بطلان سخن ما داری، ما از تو پیروی خواهیم کرد.» این تصور، گویای این معنا است که چنین جوانانی، به طرحی که از آن پیروی می کردند، اطمینان نداشتند.

تاکنون در گوشه و کنار، طرفدارانی برای این گروه یافت می شوند که جمعیت آنان، نه تنها در مصر، بلکه در سایر کشورهای عربی و اسلامی نیز گسترش یافته اند.

 

اندیشه حاکمیت

اندیشه حاکمیت، از اهمیتی به سزا برخوردار بود؛ سرگردانی بزرگی که گروه جهاد، را در برخورد با حکومت گرفتار کرده بود و به گونه ای بود که نمی توانستند، قیام کنند، یا اطاعت نمایند، مرا به شدت تکان داد و ناچار در پی تحقیق این امر مهم برخاستم تا بدانم دیدگاه های فقهای گذشته، در برخورد با حکومت ها چه بوده اند، و نتیجه این بود که سرگردانی آنان را جبران ناپذیر دانستم؛ زیرا، طرح های گذشتگان را طرفداری بی چون و چرا از هیأت های حاکمه یافتم که حتی برای مشروعیت بخشیدن به چنین اطاعت هائی، از روایات و احادیث زیاد استفاده کرده و در اطاعت از حکام چهره حق به جانب به خود می گرفتند. این پژوهش، مسائلی را برای من روشن کرد و یقین حاصل کردم که دست های پنهانی، اسلام را به بازی گرفته، قوانین و احکامش را به خاطر انگیزه های سیاسی خویش، تأویل و تفسیر کرده اند.

اندیشه حاکمیت، از طرف گروه های اسلامی مسأله ای نزاع آمیز است که دیدگاه های احزاب گوناگون، به آن متفاوتند. برخی، مانند سلفی ها و اخوان المسلمین آن را رد کرده و برخی، مانند گروه جهاد و قطبی آن را پذیرفته اند و این اندیشه، عامل اصلی شکست حرکت اسلامی معاصر و ناتوانیش در پیشرفت و حتی به کارگیری سیاست است و راز آن، در اعتماد این احزاب بر فقه گذشته است؛ به عنوان تنها مصدر و منبعی که این اندیشه را تفسیر می کند. مثلاً: گروه سلفی و اخوان بر دیدگاه فقهای گذشته که در کنار حاکمان بوده و با آنان پیوند داشتند، مبتنی است؛ ولی، گروه جهاد، دیدگاه ابن تیمیه را پیش کشیده که با برخی از حکام مرتد، از میان مغولیان مسلمان شده، به ستیز و دشمنی برخاستند و این تئوری در فقه سنی کم نظیر است.

و اما خط گروه قطبی، دارای یک تئوری افراطی بود که بر اساس اجتهادهای سید قطب تنظیم شده بودند. و پس از گروه اخوان المسلمین، تنها گروهی بود که وارد میدان شد و اندیشه حاکمیت را در سر پروراند و با حکومت و احزاب وارد بند و بست سیاسی شد که چندان موفقیت آمیز نبود.

اما گروه های دیگر، به همان گوشه نشینی خود اکتفا کردند، تا جائی که برخی از آنان، وارد شدن در محیط سیاسی را برای مسلمانان، کفر می دانستند. این دگرگونی، در شناخت ماهیت حاکمیت، میان گروه های اسلامی معاصر، به دگرگونی و اختلاف نظر فقهای گذشته در شناخت آن باز می گردد.

حتی وقتی با این آیه کریمه مواجه می شدند که می فرماید: (ومن لم یحکم بما انزل اللّه فاولئک هم الکافرون) (مائده/۴۴) «و هر که به آنچه خداوند نازل کرده، حکم نکند، پس آنان کافرند»، دچار تناقض گوئی شده و گاهی، آیه را به گونه ای تفسیر می کردند که غرض اصلی آن را هرگز نمی رساند؛ مثلاً، می گفتند: «این کفر، غیر از کفر به خدا است.» آنان، هرگز جرأت نداشتند که این نص بی پرده قرآنی را، بر حکام زمانشان تطبیق نمایند.

و همین ایده نیز به اسلامگرایان معاصر رسید که گروه اخوان المسلمین و سلفیان، آن را پذیرفتند؛ ولی، جهادی ها و قطبی ها آن را رد کرده و قائل شدند، حکام امروزه، غیر از حکام آن زمانند؛ اگر، حکام آن دوران، از حدود اسلام، پا را فراتر گذاردند، بی گمان، حکام امروزی، نه تنها از آن تجاوز کرده، وارد در محیط کفر نیز شده اند. فقهای پیشین، کافر شدن را تنها مجوز قیام ضد حاکمان می دانستند، چنان که در حدیث آمده است.

چنین برخوردهایی که فقهای پیشین، با حاکمان وقت داشتند و برخی روایت ها، در من شک و دو دلی ایجاد کرد و معتقد شدم که سیاست در تنظیم این تئوری، نقشی اساسی داشته است.

بر یقینم افزوده شد که باید، این احادیث و روایت هائی را که به حاکمان مربوطند، رد کنم و همین، باعث شد که سخنان فقهای پیشین و تفسیر و توجیه هایشان را نسبت به این احادیث مردود شمارم و موضعگیری های آنان را نسبت به حاکمان زمانشان محکوم کنم.

تردیدی نیست، اعلام چنین امری مشکل و خطرناک می نمود، به هر حال، بر آن شدم که این احادیث را به گونه ای که شکی ایجاد نکند و مرا محکوم ننمایند، نقد کنم؛ مثلا: روایت هائی را از رسول اکرم (ص) نقل کردم که درست به عکس آن روایت ها است و نه تنها اطاعت از چنان حکامی را مردود دانسته، بلکه ضرورت قیام ضد آنان را اعلام و اظهار می دارد و فقها چاره ای جز مقید نمودن و توجیه کردن آن روایت ها نداشته اند.

شاید، بارزترین نمونه سرگردانی که این روایت ها برای قیام اسلامی، ایجاد کرد، در گروه جهاد مصری متجلی شد. این گروه، نتوانست، در برابر رژیم انور سادات، یک موضعگیری صحیح و شرعی نشان دهد. تا این که، بر فتوای ابن تیمیه دست یافت: «باید، با کسی که احکام شرعی را اجرا نمی نماید، پیکار کرد.» و بدینسان موضعش را اعلام کرد و حکم را اجرا نمود. این داوری، وقتی رخ داد که انور سادات، بی دینی خود را اعلام کرد و با حجاب، آشکارا مبارزه نمود و در واپسین روزهای عمر خود، با گروه های اسلامی، اظهار دشمنی کرد. گویا عده ای، منتظر بودند که انور سادات، کفر خود را اعلام کند.

یا به عبارت دیگر: می خواستند، قوانین و قواعد گذشتگان را در مسأله خروج و جهاد با حاکم، بر انور سادات تطبیق دهند تا هیچ اشکال شرعی به آنان وارد نشود! از این رو، قاتل حقیقی انور سادات، ابن تیمیه است.

 

منبع: مجله پژوهه مرداد و شهریور 1385، شماره 19/ در جست وجوی حقیقت/ مروری بر خاطرات نویسنده شیعه مصری «صالح الوردانی».