رويكرد جريان هاي مصري به جايگاه مسیحیان قبطی

  • کد خبر: 1633
  • منبع خبر: مؤسسه آینده پژوهی جهان اسلام

خلاصه مصریان نخستین مردمانی هستند که در میان کشورهای مسلمان در جریان حمله ناپلئون بناپارت به مصر به صورت عینی و مادی با مدرنیته اروپایی مواجه می‌شوند.


براي بررسي نگاه احزاب و سازمان‌های سیاسی گوناگون کشور مصر به اقلیت مسیحیان قبطی در یک سده گذشته، ناگزیریم درآمدي تاریخی در پیوند با تاریخ مدرنیزاسیون در مصر را مد نظر قرار داده و نحوه تکوین سازمان‌های سیاسی نوین را در این کشور مورد مطالعه قرار دهیم تا نگاه به این اقلیت –البته- پرشمار و مهم در جامعه مصر را مشاهده كنيم. به باور نگارنده تاریخ معاصر مصر را به چهار دوران می‌توان تقسیم کرد.

در دوره نخست كه از سال 1798 آغاز می‌شود و تا 1870 میلادی استمرار پیدا می‌کند، کشور مصر از زیر سایه‌ سلطه امپراطوری عثمانی خارج می‌شود و به عنوان یک دولت عربی مدرن و شاید در واقع نخستین دولت عربی مدرن در خاورمیانه ظهور می‌کند. علاوه بر آن مصریان نخستین مردمانی هستند که در میان کشورهای مسلمان در جریان حمله ناپلئون بناپارت به مصر (1798 میلادی سالی است که نقطه عزیمت و ورود ارتش فرانسه به مصر بوده و بسیار مهم و قابل تأمل است) به صورت عینی و مادی با مدرنیته اروپایی مواجه می‌شوند. چون تا به این دوران ارتش‌های مدرن اروپایی هنوز به عنوان اشغالگر وارد هیچ کشور مسلمانی نشده بودند.

ورود فرانسویان و شکست عثمانی در مصر از ارتش فرانسه و بعد خروج ترکان عثمانی از مصر، موجب ‌شد نیروی نظامی ـ سیاسی  جدیدی (که بازمانده دستگاه عثمانی در مصر بود) جایگزین قدرت پیشین شود و همین ساختمان دولت نوین مصر را تشکیل ‌دهد. در اين بين حکومت محمدعلی پاشا در ۱۸۰۹ میلادی در قاهره تشکیل ‌شد. محمدعلی پاشا به عنوان نخستين پادشاه مصر مدرن (خود تبار عربی نداشت و اصالتاً اهل کشور آلبانی و یکی از سربازان جان‌نثار ارتش عثمانی در خاک مصر بود) پس از خروج ترکان عثمانی، با هم‌قطارانش این فرصت را به دست آوردند تا دولت مصر را تشکیل دهند.

در واقع میلیتاریسمی که در هیأت‌های حاکمه مصر از زمان تشکیل حکومت محمدعلی پاشا تا به امروز مشاهده می‌کنیم ریشه در همین امر دارد. نظامیان مصری نخستین گروهی هستند که با خروج ترکان عثمانی از این کشور به فکر تشکیل یک دولت مدرن افتادند. البته این دولت مدرن به معنایی که در جامعه‌شناسی سياسي می‌شناسیم، نه در مصر و نه در هیچ یک از کشورهای خاورمیانه، به راستی تشکیل نمی‌شود؛ بلکه یک دولت فرومانده و ناکارآمد به وجود می‌آید که الگوی اصلی این دولت پدیده‌ای است که به لحاظ جامعه‌شناسیِ سیاسی نام آن را استبداد سربازخانه‌ای گذاشته اند.

در واقع تمام الگوهای مدرنیزاسیون این است که ما اگر از روش های بناپارتیستی در مصر تبعیت کنیم، می‌توانیم همان نوع قدرت دولتی، دیوانی و نظامی که در فرانسه روزگار ناپلئون به وجود آمده بود و فرانسه را تبدیل به قدرت درجه یک جهان غرب کرده بود، را در جامعه مصر هم ایجاد کنیم. طبیعی است که چنین نگرشی در مدت طولانی اجرا، جز ناتوانی و ضعف به بار نیاورد و نوعي مدرنیزاسیون کاذب در جامعه مصر ایجاد کرد که امروز در پیامدهای منفی و مخرب این شکلِ به خصوص از تجدد هم در مصر و هم در سراسر ممالک خاورمیانه به سر می‌بریم. يعني کشورهای خاورمیانه از این مدرنیزاسیون و تجدد آمرانه لطمه‌های فراوان دیده‌ و امروز هم در خرابه ناشی از آن نوع تجدد به سر می برند.

در اين بين از دوران نخست از 1798 از حمله ناپلئون بناپارت تا 1870 تا زمانی که مصر وارد عصری از آگاهی ناسیونالیستی می‌شود دورانی است که ما آن را به نام نهضت می‌شناسیم. واژه النهضه در زبان عربی و به خصوص در ادبیات سیاسی جامعه مصر (که در واقع از ۱۸۷۰ آغاز می‌شود و تا 1925 استمرار پیدا می‌کند) عصری است با خاک‌ریشه‌ها و بنیان‌های تئوریک و ایدئولوژیک جهان‌نگری پان‌عربیسم مواجه می‌شویم.

در دوران نخست، دوران حکومت محمدعلی پاشا و فرزندان او در مصر این آگاهی همچنان وجود ندارد. چون خود این خانواده ریشه‌های عربی و عقوبت ندارند و بر هویت ملی مصر به عنوان یک کشور بزرگ و مهم عربی تأکید نمی‌کنند. این فقدان عربیت در جامعه آن روزگار مصر باعث می شود که عدم توجه چندان به ابعاد خودآگاهی تاریخی به وجود نیاید. اما در دوره دوم به نام النهضه خودآگاهی و هوشیاری تاریخی قابل ملاحظه‌ای در مصر به وجود می آید که به تدریج به دیگر جوامع عربی و مسلمان هم انتقال پیدا می‌کند.

در این دوران هم مسلمانان و هم مسیحیان قبطی در مصر در یک نوع رابطه مسالمت‌آمیزی نسبت به یکدیگر قرار دارند. یعنی الگوی ناسیونالیسم مصری یک نوع وحدانیت و یگانگی و همزیستی مسالمت‌آمیز اجتماعی ایجاد می‌کند. نماد این دوران حزبی است به نام الوفد. احمد زغلول پاشا ( بنیان‌گذار حزب الوفد ) در 1885 میلادی نخستین کنگره مرتبط با این حزب را تشکیل می‌دهد و آن چه که ما به نام جهان‌بینی النهضه می‌شناسیم، شاکله سیاسی به نام حزب وفد به خود می‌گیرد.

در واقع حزب وفد جهان‌نگری ناسیونالیستی مصری دارد و به دنبال این است که تاریخ دوران باستانی مصر را به دوران شکوهمند تمدن اسلامی و بعد به این تجددی که به خصوص از اواخر سده نوزدهم داشت در مصر به شدت تحت تأثیر مدرنیته اروپایی بود و اندیشه‌های لیبرال، رواج نوعی فلسفه پزیتیویستی و توجه به علم تجربی و اصالت قائل شدن برای دانش‌های مدرن نقش بسیار مهمی در این جریان ایفا می‌کرد را همه  عناصر و المان‌های گوناگون تمدنی را از مصر باستان، مصر دوران اسکندرانی و مصر دوران اسلامی به مصر دوران مدرن پیوند می‌زد.

ستون فقرات حزب الوفد یک جهان‌نگری ملت‌باورانه مدرن مبتنی بر توسعه پیشنهاد كرد و این بود که هم حزب لیبرال و معتقد به پارلمان به حساب می‌آمد و حزب ناسیونالیست به شمار می‌آمد. چون معتقد بود ما برای مصر باید استقلال در عرصه جهانی قائل باشیم. در این دوران مصر تحت قیمومیت بریتانیاست. ارتش بریتانیا در بندر اسکندریه مستقر است.

راه آهنی در مصر میان اسکندریه و اسوان در اختیار فرانسوی‌هاست. يعني نفوذ غرب در مصر از ابعاد بازرگانی و اقتصادی و مسائلی که مربوط به سوداگری است خیلی فراتر بود و حضور نظامی و شاهراه کنترل حاشیه جنوبی مدیترانه است. بنابراین حزب الوفد به عنوان نخستین حزب، آشکارا مدرنیست مصری پروژه استقلال برایش مهم است. يعني می‌داند که ما نمی‌توانیم در بعد بین‌المللی از استقلال سخن بگوییم بی‌آن که یک ناسیونالیسم قوی جامع‌نگر را در مصر مطرح کنیم. بنابراین مسلمان و مسیحی در حزب الوفد برادر خوانده می‌شوند. جامعه قبطی در اصل صاحب خانه است و دارای یک جایگاه به خصوصی در جامعه مصر است و مسلمانان در این دوران برای خود این نقش را قائل هستند که بناست به عنوان حاملان تمدن اسلامی عمل کنند نه به عنوان صرفاً حاملان شریعت اسلامی.

در واقع وقتی از تمدن اسلامی سخن می‌گوییم، عناصر گوناگونی در آن هست، عناصر یونانی، عناصر ایرانی، عناصر بابلی، عناصر مصری (منظور مصر ماقبل ورود اسلام به این سرزمین است). خلاصه عناصر گوناگونی است که تمدن اسلامی بر بنیان یک نوع هم‌زیستی میان مردم و توده‌های گوناگون البته با صورت اسلام به وجود ‌آورد به این می‌گوییم تمدن اسلامی. اما وقتی که صحبت از شریعت اسلامي مطرح باشد، موضوع این است که یک مذهب خاصی از اسلام (مثلاً مذاهب اهل سنت، مذهب حنفی که مذهب مختار غالب توده‌های مصری است) قرار است اجرا شود. در واقع در حزب الوفد این مسأله مطرح نبود که به عنوان یک نیروی سیاسی (که دولت مصر را در اختیار بگیرد و حکومت ملی مبتنی بر منافع و فواید عامه تشکیل دهد) فقه حنبلی، مالکی یا شافعی را اجرا کند یا این که رنگ و لعاب اسلامی تندتری به عنوان اعراب مسلمان به جامعه مصر ببخشد.

لذا بناست تمدن اسلامی را بر بنیان واقعیت‌های دنیای مدرن احیا کند. بنابراین صحبت از شریعت و فقه مطرح نیست. مسأله بر سر تمدن است و بعضی از روحانیون نواندیش مصری تحت تأثیر جهان‌بینی اندیشه‌های سید جمال‌الدین افغانی بودند، مثل شیخ محمد عبده که از این جریان الوفد به عنوان نماد استقلال و ناسیونالیست و احقاق حقوق ملت مصر حمایت می‌کند و کلیسای قبطیان مصر هم از این حزب حمایت می‌کند.

بر اساس همین جریان حزب الوفد در دهه ۱۹۲۰ پس از جنگ جهانی اول موفق شد پروژه انقلابی را در مصر به پیش ببرد و قیمومیت دولت بریتانیا بر مصر در 1925 تا اندازه‌ای کاهش پیدا کرد و دولت قاهره (يعني دولتی که الوفد تشکیل داده بود) رسماً عضو جامعه ملل می‌شود.  این موفقیت بزرگی بود که در این دوران در اثر وحدت بین مسلمانان و مسیحیان در مصر به وجود آمد و درسی به روشنفکران داد که اگر بناست جایگاه خود را در جهان پیدا کند باید ابتدا صلح، هم‌زیستی فرهنگی در مصر به وجود آمده و بعد براساس این وفاق در عرصه جهانی، منافع ملی خود را تحصیل کنند.

در دوران سوم و از 1928 سالی که اخوان‌المسلمین در مصر اعلام موجودیت می‌کند. اعلام موجودیت اخوان‌المسلمین اهمیت به خصوصی دارد که نگارنده این سال را به عنوان مقطع سوم تاریخ معاصر مصر دوره‌بندی می‌‌کند. در دوران سوم و پیدایش اخوان‌المسلمین به عنوان نخستین خیزش اسلامی مدرن (که سعی کرد مدعیات قدیمی در چارچوب‌های جهان معاصر تغییر بدهد) ما با این واقعیت مواجه هستیم که وفاقی که در جریان سیاسی الوفد به وجود آمده بود، توسط اخوان‌المسلمین به کلی کنار گذاشته می‌شود.

به نگاه اخوان‌المسلمین جامعه مصر جامعه‌ای است مسلمان و البته عرب و تمام آن چه که می‌تواند شرافت و اقتدار را به این جامعه بازگرداند عبارت از احیای ساحت زیست اسلامی است. یعنی مصر باید پرچمدار ایده خلافت اسلامی باشد. با توجه به فروپاشی امپراطوری عثمانی (در ۲۹ اکتبر1923 رسماً مصطفی کمال در ترکیه به دوران خلافت خاندان آل عثمان خاتمه داد و واپسین خلیفه یعنی محمد سادس را از خاک ترکیه با احترامات فائقه تبعید کرد) پایان دوران خلافت در جهان اسلامی سنی بود.

۵ سال پس از این تاریخ و در ۱ نوامبر 1928 وقتی حسن‌البنا اخوان‌المسلمین را در مصر بنیان می‌گذارد و نخستین کنگره اخوان در مصر برگزار می‌شود، اعلام می‌کنند که ما به دنبال احیای عظمت جهان اسلام بر بنیان مفهوم خلافت هستیم و جامعه مصر از نظر پتانسیل‌های اسلامی زمینه بسیار مساعدی برای این که میزبان این ایده باشد دارد.

در واقع مفهوم اجرای خلافت این است که ما می‌خواهیم شریعت اسلامی را در جامعه به مرحله اجرا درآوریم. بنابراین اخوان‌المسلمین به یک دشمن آشکارای همزیستی مسالمت‌آمیز میان مسیحیان و مسلمانان مصر تبدیل می‌شود. چون اگر مسأله اجرای شکل خاصی از اسلام خصوصاً با قرائت اخوان‌المسلمین مطرح باشد، دیگر جایی برای مسیحیان قبطی، علویان مصر، صوفیان مصر، اسماعیلیان مصر و جایی حتی برای شیعیان مصر نخواهد بود.

بنابراین اخوان‌المسلمین در مانیفست خود بی آن که از این گروه‌ها به خصوص مسیحیان قبطی نام ببرد، اما به دلیل تبدیل جامعه مصری به تخته پرش اجرای ایده خلافت در سراسر جهان اسلام خود به خود خود را در تقابل با این گروه‌ها قرار می‌دهد و تخم نگرانی و نفرت را هم در دل مسیحیان قبطی مصر می‌کارد که در واقع آنها باید (از این که اگر واقعاً روزی اخوان قدرت را به دست بگیرد نگران و مضطرب باشند. يعني سرنوشت این اقلیت بزرگ قبطی مصر که حزب الوفد در مانیفست خود آنها را صاحب‌خانه مصر و قدیمی‌ترین قومی که در مصر می‌زیستند و همچنن متوطن هستند یاد کرده بود حالا این مردم میزبان و صاحب‌خانه باید دل‌نگران باشند که اخوان با آنها چه خواهد کرد.

بنابراین نگاه اخوان به مسیحیان قبطی منفی است و بر خلاف حزب الوفد که نگاه برادرانه و مثبتی به آنها داشت و آنها را صاحب‌خانه تلقی می‌کرد. طبیعتاً از آن سو هم مسیحیان به اخوان نگاه منفی دارند. در نتیجه در دهه ۳۰ میلادی شما با این واقعیت مواجه می‌شوید که جمعیت بزرگی از مسیحیان قبطی جذب ارتش می‌شوند. یعنی جماعت مسیحی متوجه می‌شود که چون گروه‌های نوین اسلامی قدرت می‌گیرند، به نام غریزه صیانت نفس و تئوری بقا باید به نیروهای مسلح بپیوندند و امن‌ترین و بهترین جا تشکیلات نیروهای مسلح است.

در دوران چهارم که تا امروز هم ادامه می‌یابد. انقلاب سال ۱۹۵۲ است. يعني از ۱۹۲۸ پیدایش حزب اخوان المسلمین تا ۱۹۵۲ یک وضعیت حاکمیت دو گانه داریم. حزب الوفد در دولت با حاکم است. البته لطمه هم خورد چون حزب الوفد در دولت مصر در سال ۱۹۳۹ میلادی که جنگ جهانی دوم آغاز می‌شود نمی‌توانند از بی طرفی مصر دفاع کنند. مثل موقعیت ایران دچارش شده بود. یعنی نیروهای مسلح مصر در موقعیتی نبودند که بتوانند مرزهای مصر را هم به روی متفقین و هم به روی متحدین ببندند.

در ۱۹۴۰ حاکمیت ملی مصر نقض می‌شود. شهر العلمین به اشغال نیروهای متفین در می‌آید و بخش‌های دیگری از صحرای مصر به اشغال آلمان نازی و متحد دیگرش ایتالیا در می‌آید و قاهره به عنوان پایتخت بی‌طرف است و نیروهای دو طرف وارد قاهره نمی‌شوند ولی نیروهای انگلیسی از اسکندریه عملیات انجام می‌دهند و به تدریج نیروهای آلمانی را تا سال ۱۹۴۳ از دیگر نقاط مصر بیرون می‌کنند. ولی دولت مصر و ارتش مصر و این نیروی سیاسی سکولار ناسیونالیست لیبرال قانون‌خواه (که خیلی شبیه به ایدئولوژی که انقلاب مشروطیت ایران داشتیم) از نظر سخت‌افزار آنقدر ضعیف بود که نمی‌توانست از حاکمیت خود به رغم ایده‌های درستی که داشت دفاع کند و تضعیف شد.

در مقابل اخوان‌المسلمین جامعه را در اختیار داشت و روز به روز با گسترش بنگاه‌های خیریه و بیمارستان‌ها و مراکز تحصیل رایگان نفوذ خود را به خصوص در شهرستان‌ها روستاهای مصر توسعه می‌داد و یارگیری می‌کرد. پس از یک سو با حزب ناسیونالیست وحد‌ت‌گرا ولی ضعیف رو به رو هستید و از ديگر سو با یک نهضت اسلامی سنی سلفی پیشرو از جهت یارگیری در جامعه و در عین حال ارتجاعی از نظر سیاسی مواجهید که منابع مالی گسترده دارد. چرا که بسیاری از مردم با پرداخت اعانه به مساجد و مراکز مالی اخوان المسلمین به این گروه کمک می‌کردند.

پس از پایان جنگ این وضعیت دوگانه تشدید می‌شود اخوان السملمین وارد عملیات تروریستی می‌شود علیه دولت مصر و نمونه بارزش ترور نخست‌وزیر مصر در ۱۹۴۸ شد. این ترور موقعیت دولت مصر را در جنگ با اسرائیل نوظهور تضعیف می‌کند. یعنی تروری که اخوان‌المسلمین انجام می‌دهد وحدت دولت مصر را برهم می‌ریزد و نمی‌گذارد که دولت مصر اقدامات لازم را برای احقاق حقوق فلسطینیان انجام دهد و عملا نظامیان و احزاب سکولار مصر اخوان‌المسلمین را ستون پنجم اسرائیل در مصر می‌دانند و معتقدند با همین ترور کلید شکست مصر در جنگ 1948 خورده شد.

در واقع در دوران چهارم انقلاب ژوئن ۱۹۵۲ میلادی علیه نظام سلطنتی مصر و وضعیت حاکمیت دوگانه شد. لذا دو نیروی جدید وارد صحنه سیاسی مصر می‌شود. سازمان نظامی الحریه (افسران آزاد) به رهبری محمد نجیب و جمال عبدالناصر (که یک جهان‌بینی مشخصی ۱ـ استقلال برای مصر و ۲ـ حاکمیت ملی مقتدر بر اساس ایدئولوژی پان عربیسم.) دارند. آن ناسیونالیسم حزب الوفد در جنبش سازمان افسران آزاد مصر یک نوع جلوتر امده و رادیکالیزه می‌شود. جنبش شماره دو یا در واقع حزب القدوم الاشتراک یعنی حزب سوسیالیست مصر است که در ۱۹۲۴ به وجود آمد و گروش‌های بسیاری به شوروی داشت ولی بعد چون با سرکوب شدید مواجه شد سوسیالیست‌های مصری فهمیدند که باید مقداری از ایده‌های خود فاصله‌ بگیرند و بیشتر شعارهای پان‌عرب بدهند. برای این که بتوانند مقبولیت بيشتر لازم را پیدا کنند.

در نتیجه حزب سوسیالیست مصر در وحدت با سازمان افسران آزاد در ۱۹۵۲ جمهوری عربی مصر را به وجود می‌آورند. در اين بين جمهوری عربی مصر مثل حزب الوفد به مسیحیان قبطی خوشبین‌ است اما از آن سو یهودیان مصر را اخراج می‌کند. يعني به تلافی اخراج فلسطینیان از اراضی خود توسط دولت اسرائيل دولت جمهوری عربی مصر هم در اکتبر ۱۹۵۲ دستور اخراج تمام یهودیان مصر را صادر می‌کند. البته این کار ناخواسته به جمعیت اسرائیل افزود. چون تمام یهودیان به سرعت به کمک دولت ایتالیا مهاجرت کردند و اگر دولت مصر عاقل‌تر می‌بود این جمعیت را کوشش می‌کرد در کشور خود نگه دارد. اما وحدتی با مسیحیان قبطی به وجود می‌آید.

پس احزاب سکولار مصر یعني حزب الوفد که حزب اول بود و سازمان افسران آزاد که سال ۵۳ به حزب جدیدی تبدیل شد به نام حزب دموکراتیک ملی و حزب سوسیالیست که مؤتلف حزب دموکراتیک ملی در حکومت جمهوری نوین مصر بود و در ۱۹۵۷ با مصر و سوریه مدتی با هم متحد می‌شوند تا ۱۹۶۱  اتحاد جماهیر عرب می‌شوند. این اتحاد جماهیر عربی مجموعه‌ای است که مسلمان و مسیحی ولی با تأکید بر مسأله اتحاد جهان عرب، اصلاحات سوسیالیستی در جامعه ، نزدیکی به اتحاد جماهیر شوروی در سیاست بین‌المللی و عدم تعهد از لحاظ این که مصر به هیچ یک از دو بلوک اجازه ندهد که در خاک مصر سرباز و نیروی نظمی پیاده کند. این اصولی در انقلاب ۱۹۵۲ مطرح شده بود در زمینه داخلی این بستر را پیش می‌آورد که باید بین مسلمان و مسیحی و گروه‌های مختلف جامعه مصر ابتدائاً وحدتی وجود داشته باشد که بتوانیم سیاست بین‌المللی جسورانه را پیش ببریم.

بنابراین مسیحیان قبطی در دوران جمال عبدالناصر از 1952 تا 1969 تقویت می‌شود. در اين بين جنبش‌های سکولار چپ و پان عربیسم تأکیدشان بر عرب بودن است و مسلمان بودن یک جنبه ثانوی پیدا می‌کند.  در واقع ناصر از این لحاظ موضع به شدت ضد اخوان‌المسلمین اختیار می‌کند و اخوان المسلمین را متهم می‌کند که اخوان خواسته یا ناخواسته وحدت جامعه مصر را تحت الشعاع قرار دادند و با انشقاق انداختن میان مسلمان و مسیحی به امپریالیسم و صهیونیسم کمک می‌کنند و سید قطب به عنوان تئوریسین و رهبر اصلی اخوان المسلمین در آوریل ۱۹۶۶ به دستور حکومت جمال عبدالناصر در مصر اعدام می‌شود.

پس از ناصر هم در دوران حکومت سادات و بعد در دوران حکومت مبارک همچنان با این واقعیت مواجهیم که ارتش، ژاندارمری و سازمان امنیت مصر محل تجمع مسیحیان قبطی است. یعنی این احساس در جامعه مسیحیان مصر وجود دارد که ما باید در کنار حکومت بازمانده از ناصر باشیم و هر چه بخواهد جلوی این میراث ناصر بایستد و یا جایگزین آن شود، به ضرر مسیحیان قبطی تمام خواهد شد.

اكنون مصر تقریباً ۸۵ میلیون نفر جمعیت دارد و از این رقم ۱۳ میلیون مسیحی قبطی هستند. یک اقلیت بزرگ . ارتش مصر یک نیروی یک میلیون و دویست هزار نفری است از این تعداد حدود  ۴۰۰ هزار نفر را مسیحیان تشکیل می‌دهند. پلیس مصر نیروی ۳۵۰ هزار نفری است و از این تعداد حدود  ۷۰ هزار نفر را مسیحیان قبطی تشکیل می‌دهند، این نشان می‌دهد که میزان حضور این اقلیت در مهم‌ترین رکن اداره مملکت يا ارتش از ۱۹۵۲ تا امروز چه میزان است.

لذا در تقسیم‌بندی احزاب لیبرال، احزاب ملی‌گرای پان‌عرب و احزاب سوسیالیست و کمونیست مصر همه نسبت به مسیحیان قبطی خوش‌بینند و رابطه خوبی دارند اخوان‌المسلمین و گروه‌های سلفی هم یک دست ضد مسیحیان قبطی هستند. بنابراین هیچ گروه اسلامی در مصر وجود ندارد که هوادار همزیستی با مسیحیان باشد و هیچ گروه ملی‌گرای مصری هم وجود ندارد که مسیحیان قبطی در آن عضو نباشند. بنابراین یک قطبي سازي کامل است. یکی از دلایل بن بست در جامعه مصر همین است. گروه‌های اسلامی هنوز آنقدر خرد سیاسی ندارند که بفهمند با یک جامعه کثیری از نظر عقیده و مذهب و جهان‌نگری مواجه هستند و همه مصری ها را به یک میزان به رسمیت بشناسند و با همه تعامل کنند.

از این سو هم نیروهای سکولار مصری (چون کوچکترین اعتمادی به این نیروهای اسلامی ندارند ) حاضر نیستند ذره‌ای از قدرت را توزیع و تقسیم کنند تا مبادا جامعه مصر از همین ثبات نسبی که دارد خارج شود و به سرنوشت ممالکی مثل سوریه و لیبی دچار شود. بنابراین مسیحیان قبطی در نگاه سکولارهای مصر چپ و راست جایگاه دارند و در میان اسلامیان هم کوچکترین جایگاهی ندارند و این یک بن‌بست در جامعه مصر است.

 

نویسنده: دکتر امیرحسین ابراهیم، كارشناس مسائل مصر