تاسیس دولت فاطمی در مصر (بخش نخست)

  • کد خبر: 1942
  • منبع خبر: فصلنامه کلام اسلامی

خلاصه اصالت نسب عبیدالله المهدی و فاطمیان مصر که خود را از فرزندان اسماعیل دانسته و نسب خود را به فاطمه دخت رسول خدا می رسانیدند، مورد گفتگوی علمای تاریخ قرار گرفته و بسیاری از ایشان در نسب آنان تردید کرده اند.


در دوره ستر، امامان اسماعیلیه کاملا در خفا می زیستند و خود را به شکل تجار در آورده در شهر «سلمیه» به تجارت می پرداختند تا نسبت به عمال خلیفه جلب توجه ننمایند و هیچ یک از اسماعیلیان از نام و محل امامان خود آگاه نبودند، در عین حال ایشان دعات خود را به اطراف بلاد اسلام می فرستادند و مردم را به ظهور نزدیک «مهدی قایم» از اولاد اسماعیل دعوت می کردند؛ چون قرامطه در بحرین خروج کردند و خواستند امام خود را بشناسند ولی به دیدار او توفیق نیافتند بدین جهت پیشوایان آنها در باره امام به شک افتادند و به جنگ او برخاستند و خود را از اطاعت امام اسماعیلی خارج ساختند و دعوت به خویشتن نمودند سپس به «سلمیه» در شام هجوم آورده، عده ای را در آنجا به قتل رساندند و مال فراوان به غارت بردند.

در آن هنگام، عبد الله المهدی امام اسماعیلیه بود که از ترس قرامطه از سلمیه به «رمله» در فلسطین گریخت(289ه) قرامطه از فرار او آگاه شده وی را تا «رمله» تعقیب کردند و قصد کشتن او را داشتند. وی در سال 291ه ناچار به فسطاط مصر گریخت و در آنجا چند هفته بماند و امامت و دعوت خویش را اعلام نمود. خلفای عباسی که تا این زمان از نام امام اسماعیلیه آگاهی نداشتند پس از این جریان از وجود مهدی آگاه گشتند وبه فرمانروایان خود دستور دادند در هرکجا که امام را یافته او را دستگیر کرده به دولت عباسی تسلیم نمایند.

مهدی در مصر، نزدیک بود که به دست عمال خلیفه گرفتار شود ولی به دست یکی از مبلغان اسماعیلی نجات یافت؛ چون مهدی، عمال عباسی را در دنبال خویش دید به مغرب گریخت و در رمضان 296ه به شهر «سجلماسه» در آمد، بنی اغلب «اغالبه» خداوندان قیروان که پایتخت افریقیه (تونس) بود او را گرفتند و با خانواده و همراهانش به زندان افکندند. خبر گرفتاری او به ابو عبد الله شیعی که پیشوای داعیان اسماعیلی در مغرب بود برسید؛ (1) ابو عبد الله که قبیله کنامه را به کیش اسماعیلی آورده بود به نجات مهدی شتافت، مردان آن قبایل لشکریان بنی اغلب را شکست داده و مهدی را از زندان آزاد کردند و در میان قبیله کنامه ندا در دادند: «هذا امامکم، هذا امام الحق هذا هو المهدی» یعنی این امام شماست، این امام حق است و این همان مهدی است.

از این زمان اسماعیلیه از دوره ستر به دوره ظهور وارد شد. گویند چون ابو عبدالله شیعی که سابقا امام را در سلمیه دیده بود به خدمت مهدی رسید او را آن شخص که قبلا دیده بود، نیافت درباره او به شک افتاد این مطلب را با برادرش ابوالعباس و بعضی از سران قبیله کنامه در میان گذاشت. اگر عبیدالله المهدی به کشتن او مبادرت نمی کرد، شورش بزرگ رخ می داد ولی تصمیم سریع مهدی کار را تمام کرد و خود را از خطر بزرگ نجات داد و این سوء خطام و حق ناشناسی مخدوم نیز خاتمه احوال او نظیر خاتمه احوال ابو مسلم خراسانی گردید. (2)

مهدی در سال 298ه ابو عبدالله و برادرش را به قتل رساند و یک تشییع جنازه عمومی برای آنها به راه انداخت و بدین ترتیب از خدمات آنها قدردانی کرد ولی بی وفایی بعدی آنها را نیز محکوم ساخت. (3) این امر باعث بدگمانی مخالفان اسماعیلیه درباره نسب عبیدالله المهدی گردید. (4) تا آنجا که حتی بعضی او را فرزند مردی یهودی دانستند که در سلمیه آهنگری داشت و چون مرد و زنش بیوه گشت، او را یکی از بزرگان علوی آن شهر به زنی گرفت و عبیدالله را که پسر زنش بود بپرورد چون بزرگ شد به خویشتن نسب علوی داد و مردم را به سوی خویش خواند.

همچنین گفته اند که عبیدالله مهدی از نسل عبدالله بن میمون قداح بود. گویند روزی یکی از دعات اسماعیلی از المعز فاطمی از نسبت وی به قداح پرسید؛ پاسخ داد:«هو قادح زناد الفکر» یعنی او چوب آتشگیرانه فکر بود، و چیزی بر این سخن نیفزود. (5)

طبق منابع اسماعیلی، عبیدالله مهدی بعد از چهل روز از سجلماسه به افریقیه آمد و دولت بنی رستم را که در تاهرت حکومت داشتند بر انداخت و در رقاده مسکن گزید، سپس لشکری به سرکوبی قرامطه فرستاد و ابو سعید پیشوای ایشان را بکشت و به جای او برادرش ابوطاهر را گذارد. در سال 301 لشکری برای فتح مصر فرستاد و بر اسکندریه و فیوم مسلط گشت پس آنگاه به تونس آمد و در جزیرة الخلفاء در کنار دریا نزدیکی قرطاجنه قدیم در سال 303 به ساختن شهری آغاز کرد و در سال 305 از آن فراغت یافت و آن را «مهدیه» نام نهاد و در سال 308 بدانجا هجرت نمود و سلسله فاطمیان را که بعدها به مصر انتقال یافتند، در آنجا تاسیس کرد. از مهدیه به سیسیل و ایتالیا لشکر کشید و شهرها و جزایری را در آن نواحی تسخیر کرد، در 63 سالگی به سال 322 در مهدیه درگذشت و او را در همان جا دفن کردند. (6)

 

نسب فاطمیان

اصالت نسب عبیدالله المهدی و فاطمیان مصر که خود را از فرزندان اسماعیل دانسته و نسب خود را به فاطمه دخت رسول خدا می رسانیدند، مورد گفتگوی علمای تاریخ قرار گرفته و بسیاری از ایشان در نسب آنان تردید کرده اند.

خواجه علاء الدین عطا ملک جوینی در تاریخ جهان گشای آورده است که:«اسماعیلیان او را مهدی آخر زمان می دانند و اهل سنت و جماعت مغربیان او را از نسل عبد الله بن سالم بصری می شمارند و عراقیان او را از نسل عبدالله بن میمون قداح می دانند و او داعی اسماعیل بن جعفر صادق بود». (7)

 

«دخویه» درکتاب یادی از قرامطه بحرین و فاطمیان دلایل بسیاری بر رد ادعای آنان آورده است: یکی از آن دلایل آن است که خلفای عباسی بغداد و اموی قرطبه در دو مورد یک بار در سال 402 و بار دیگر در 444 نسب این سلسله را به فاطمیان انکار کردند. از این گذشته عضد الدوله دیلمی با وجود تمایلات شدیدی که به تشیع داشت در سال 370ه تحقیقاتی در اصل و نسب آنان به عمل آورد و نسبت به ایشان سخت بدگمان شد و دستور داد تمام کتب و نوشته های آنان را بسوزانند؛ از طرفی دیگر در کتابهای مقدس دروز صریحا آمده است که عبدالله میمون جد خلفای فاطمی بوده است. (8)

بعضی عبیدالله المهدی را ابو محمد سعید بن الحسین بن عبدالله بن القداح نوشته و برخی او را همان سعید بن حسین بن احمد بن عبدالله بن محمد بن اسماعیل دانسته اند. گروهی معتقدند که میمون و فرزند او امامان مستودع بودند و سعید بن الحسین نیز امام مستودع بود، ودیعه امامت را به پسر خوانده اش القائم رسانید. چون امامان حقیقی در سلمیه محصور بودند و از بیم خلیفه معتضد عباسی (279-289) در تقیه می زیستند از این جهت حسین که امام مستودع بود ودیعه امامت را به فرزند و حجت خود سعید سپرد تا آن امانت را به صاحب واقعی آن «القائم» برساند. گویند سعید بن الحسین بن عبد الله بن میمون قداح حجت امام مستور بود که حسین بن احمد باشد تا آن ودیعه را پس از وفات او به پسرش «القائم» برساند.

اسماعیلیه عبیدالله المهدی را همان سعید بن الحسین دانسته و نسبش را چنین ذکر کرده اند: عبیدالله المهدی بن حسین بن احمد بن عبد الله بن محمد بن اسماعیل.

از مجموع این گفته ها می توان نتیجه گرفت که عبیدالله المهدی همان امام مستودع سعید الخیر بن حسین بن عبدالله بن میمون قداح است و وی مانند جدش عبدالله بن میمون قداح حجت امامان مستور بود که او را به امامت مستودع تعیین کردند، برای این که امامت را که در نزد او ودیعه بود به جانشین خود ابو القاسم بن حسین بن احمد بن عبد الله بن محمد بن اسماعیل که ملقب به قائم بود برساند.

اگر کسی قایل به فرق بین امام مستودع و مستقر باشد مشکل نسب عبیدالله المهدی و خلفای فاطمی را بدین صورت حل کند و بگوید که: فاطمیین علوی نسب بودند و جد ایشان محمد بن اسماعیل بود اما عبیدالله المهدی اگر چه از خاندان علوی و فرزندان فاطمه نبود ولی امام مستودع به شمار می رفت و وظیفه داشت که ودیعه امامت را به ابوالقاسم بن حسین ملقب به قائم که جدخلفای فاطمی است، برساند. (9)

نخستین خلیفه فاطمی (297-322) مهدی بالله نام داشت. وی ابو محمد عبید الله بن احمد بن اسماعیل ثالث بن احمد بن اسماعیل ثانی بن محمد بن اسماعیل اعرج بن جعفر الصادق علیه السلام بود. نسب ایشان به صورت دیگر نیز نقل شده است و در آن اختلاف بسیار است اما آنچه مسلم است این است که ایشان علوی و اسماعیلی هستند و اتصال ایشان به علی علیه السلام صحیح است و صورت نسبی که در بالا ارایه گردید همانا مورد اعتماد و اتکاست و مشایخ نسابین نیز همان را با خط خود نوشته اند.

مهدی مذکور در عصر خویش از رجال بنی هاشم به شمار می رفت او در سال 360ه در بغداد به قولی در «سلمیه» (10) به دنیا آمد. سپس در لباس بازرگانان وارد مصر شد و در مغرب امر خود را آشکار ساخت و خلق بسیاری وی را پیروی نمودند تا آن که رفته رفته نیرومند شد، سپس به سرزمین قیروان رفته شهری در آنجا بنا کرد و آن را «مهدیه» نام نهاد و همانجا اقامت گزید و بلاد مغرب و افریقا و همه آن نواحی را تصرف کرد، سپس اسکندریه را تصاحب نمود و خراج آنجا و قسمتی از صعید را دریافت کرد، آنگاه در سال 322 درگذشت.

پس از مهدی، خلفای فاطمی یکی پس از دیگری خلافت را به عهده گرفتند تا آن که نوبت به عاضد، ابو محمد عبدالله بن امیر یوسف بن الحافظ لدین الله آخرین خلیفه ایشان رسید. (11)

خلفای عباسی چون خود را از جانب فاطمیان مصر در خطر دیدند، سعی کردند خلافت آنها را از هم بپاشند به همین جهت در سال 402 ه خلافت عباسی اعلامیه ای به امضای علمای بزرگ شیعه در قدح نسب فاطمیین مصر در بغداد منتشر ساخت. (12)

ناگفته نماند که از زمان مهدی تا حاکم هیچ نوع مسئله ای در نسب فاطمی آنها وجود نداشت و آنها به طور کلی به عنوان فاطمی پذیرفته شده بودند ولی حال که خلیفه عباسی که مرزهای خود را از سوی فاطمیان در خطر می دید، وضع اقتصادی و مادی خود را فرو پاشیده یافت یک عده از فقها ازجمله ابو عبد الله بن النعمان و سید مرتضی علم الهدی و برادرش سید رضی را در بغداد گرد آورد و سندی به امضای آنها رسانید که ذریه علوی فاطمیان را رد می کرد و تایید می نمود که فاطمیان از نسل سعید بن غضبان الدیصانی از طریق عبدالله بن میمون القداح، داعی سه امام نخستین پس از اسماعیل، هستند.

ابن خلدون در تفسیر این اعلامیه می نویسد: از اخبار بی اساس که بیشتر مورخان و ثقات آنها را یاد کرده اند این است که می گویند: عبیدیان، خلفای شیعه در قیروان و قاهره از خاندان نبوت نیستند و نسبت آنان را به اسماعیل فرزند امام جعفر صادق علیه السلام انکار می کنند و در نسب او طعن می زنند و آنها در این باره به اخباری اعتماد می کنند که به منظور تقرب جستن به برخی از خلفای ناتوان و زبون بنی عباس تلفیق شده است، اخباری که به قصد ناسزاگویی از دشمنان خلفا و ساختن دشنامهای گوناگون به آنان فراهم آمده است

... ولی از درک شواهد واقعه ها و دلایل احوالی که مخالف رای آنان است و دعوی ایشان را رد می کند غفلت می ورزند،... و ایشان بر نیمی از ممالک بنی عباس غالب شدند و نزدیک بود به موطنشان (بغداد) هم داخل شوند و اکمیت بنی عباس را از میان ببرند چنان که تبلیغ و دعوت آنان را در بغداد و عراق عرب امیر بساسیری (13) از موالی دیلم، که بر خلفای بنی عباس غلبه یافته بودند، آشکار کرد و در نتیجه مشاجره ای که میان او و امرای ایران در گرفته بود مدت یکسال بر منابر به نام عبیدیان (فاطمیان) خطبه می خواند و همچنان عرصه بر بنی عباس تنگ گردیده و دولت آنان مورد تهدید قرار گرفته بود و هم ملوک بنی امیه در آن سوی دریا، ندای جنگیدن با عباسیان و منقرض ساختن ایشان را در داده بودند و چگونه ممکن است همه این موفقیت ها برای کسی روی دهد که در نسب و خاندان متهم به ادعای کاذب باشد و در نسبت دادن ولایت به خویش دروغ بگوید؟».

ابن خلدون در ادامه سخنانش می گوید: حال و سرانجام کار قرمطی را که در انتساب خود مدعی کاذب بود می توان آیینه عبرت دانست و دید که چگونه تبلیغ و دعوت او متلاشی گردید و اتباعش پراکنده شدند وخبث و مکر ایشان به سرعت آشکار گردید و پایانی ناسازگار یافتند و طعم بدفرجامی خویش را چشیدند و اگر کار عبیدیان هم مانند آنان بود هرچند مدتی هم می گذشت به همین عاقبت دچار می شدند.

دولت عبیدیان قریب 270 سال متوالی دوام یافت و آنان مقام و عبادتگاه ابراهیم علیه السلام و موطن و مدفن رسول خدا و موقف حاجیان و مهبط ملائکه را تصرف کردند، سپس فرمانروایی آنان منقرض شد در حالی که شیعیان وپیروان ایشان در همه معتقدات خود همچنان باقی و پایدار بودند و به کاملترین وجهی از آنان اطاعت می کردند و محبت آنان را از دل نمی زدودند و به نسب ایشان به امام اسماعیل بن جعفر صادق علیه السلام اعتقاد خالصانه داشتند.

شیعیان آنها... اگر در نسب ائمه خویش شک می داشتند در راه پیروزی آنها خود را در مهلکه ها نمی انداختند... و آن قوم در معرض بدگمانی دولتها قرار داشتند و زیر نظر و مراقبت ستمکاران بودند و به سبب بسیاری پیروان و پراکنده شدن دعات ایشان در نقاط دور، و خروج های مکرر آنان یکی پس از دیگری رجال نامور آنها به اختفا، پناه برده بودند و همانند گذشته شناخته نمی شدند، چنان که گفته شاعر درباره آنان صدق می کرد.

فلو تسال الایام ما اسمی ما درت

و این مکانی ما عرفن مکانیا

«اگر از روزگار نام مرا بپرسی، نمی داند و اگر مکان مرا بپرسی جایگاه مرا نخواهد شناخت».

حتی امام محمد بن اسماعیل، جدعبدالله مهدی، به کلمه «مکتوم» نامیده شده بود و شیعیان از این رو وی را بدین نام می خواندند که همه هم رای شده بودند از بیم ست یافتن دشمنان بر وی باید در نهان به سر برد.

ابن خلدون می افزاید: و پیروان بنی عباس هنگام ظهور عبیدیان این امر را برای طعنه زدن بر نسب آنان دستاویزی قرار دادند و از راه القای این رای بر خلفای عاجز خویش، به آنان تقرب می جستند و هم فرمانروایان و امیران دولت آنان که عهده دار جنگ با مخالفان بودند آن را مایه دلخوشی خویش می شمردند تا بدین وسیله از جان و قدرت خویش دفاع کنند و ناتوانی زیان بخش خود را از مقاومت و پافشاری در برابر حملات هواخواهان عبیدیان جبران سازند.

چه بربرهای کتامیان که از شیعیان و مبلغان آنان بودند در شام و مصر و حجاز بر بنی عباس غلبه یافته بودند و این امر به جایی کشید که حتی قضات بغداد عدم انتساب آنان را به خاندان پیامبر تصدیق کردند و گروهی از مشاهیر روزگار مانند: شریف رضی، و برادرش مرتضی و ابن البطحاوی (14) و دانشمندانی چون ابو حامد اسفراینی و قدروی و صیمری و ابن اکفانی و ابیوردی و ابوعبدالله ابن نعمان فقیه شیعه و دیگر معاریف امت در بغداد در روز معینی برای شهادت حاضر شدند و بدین امر گواهی دادند.

و این واقعه به سال 402 در روزگار خلافت القادر روی داده و شهادت آنان در این باره مبتنی بر سماع بوده است؛ زیرا موضوع مزبور در میان مردم بغداد شهرت و شیوع داشته است.

 

پی نوشت ها:

1. ابو عبدالله الحسین بن احمد بن محمد زکریا معروف به ابو عبد الله شیعی صوفی محتسب و ملقب به «صاحب البذر»؛ اصل وی از کوفه یا رامهرمز یا صفاء یمن بوده است. وی مؤسس دولت فاطمیین در مغرب بود مانند ابو مسلم خراسانی که مؤسس دولت بنی عباس در مشرق بود. شرح احوال او مشهورتر از آن است که در اینجا احتیاج به بسط مقال باشد.

وی یکی از نوادر رجال روزگار بود و عجیب تر این که او را تنها بدون مال و رجال در حدود سال 280 برای نشر دعوت از یمن به مغرب فرستادند وی در آنجا فقط در سایه زیرکی و دهاو کفایت و عزم وتدبیر خود در ظرف اندک مدتی یعنی قریب 16 سال از حدود سال مذکور الی ظهور مهدی در سال 296 تاسیس مملکتی چنان با عظمت در شمال آفریقا نمود و چندین سلسله سلاطین آن دیار مانند بنی الاغلب تونسی و بنی مدرار سجلماسه و بنی رستم تاهرت را منقرض ساخت لکن عاقبت الامر با همان شمشیری که خود به دست مهدی داده بود، خودش و برادرش به قتل رسید.

رجوع شود به البیان المغرب فی اخبار المغرب،تالیف ابن عذاری مراکشی:1/118، 123، 132و 165؛ التنبیه والاشراف مسعودی، ص 334؛ دستور المنجمین، ص 335؛ خطط مقریزی:2/160؛ اتعاظ الحنفاء، ص 27و31؛ سیاستنامه نظام الملک، ص 193؛ ابن اثیر:8/12112؛ مقدمه ابن خلدون، ص 13.

2. تاریخ جهانگشای جوینی ج 3، حواشی و اضافات علامه قزوینی، ص 350.

3. دولت فاطمیان، نوشته عباس حمدانی، ترجمه آژند، ص 169.

4. عجیب آن است که ابو عبد الله شیعی قبل از آن لحظه مهدی را هیچ ندیده بوده و فقط غایبانه و از راه کمال عقیده و تدین و اخلاص به نام او دعوت می کرده و شمشیر می زده.(ابن عذاری:1/122).

5. کامل حسین، دکتر محمد، طائفة الاسماعیلیة، طبع قاهره، ص 828-824

6. مصطفی غالب، اعلام الاسماعیلیة، طبع بیروت،1964، ص 358-348.

7. تاریخ جهانگشای جوینی:3/159؛ تاریخ گزیده، ص 508.

8. دکتر مشکور، تاریخ شیعه، ص 213.

9. حسن ابراهیم حسن و طه احمد شرف، عبید الله المهدی، ص 177-169، طبع مصر، بنا به نقل دکتر مشکور، ص 214.

10. شهرکی از توابع حماء و حمص در کنار بیابان، یاقوت: معجم البلدان.

11. ابن طقطقی، تاریخ فخری، ترجمه، محمد وحید گلپایگانی، ص 359360، چاپ بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360.

12. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ:7/263، چاپ بیروت.

13. بساسیری نسبت به «بسا» یا «فسا» است. رجوع شود به «راحة الصدور»، ص 97، چاپ لیدن.

14. در برخی چاپها «الطحاوی» است.

ادامه دارد...

 

منبع: فصلنامه کلام اسلامی، شماره 21، الویری، محسن