اندیشه مهدویت در طرق صوفیه (بخش نخست)

  • کد خبر: 2619
  • منبع خبر: کتاب «تصوف در غرب آفریقا»

خلاصه انتظار دادرس، باوری دینی و سیاسی در همه ادیان و مذاهب اسلامی است و در کتاب آسمانی و روایات، وعده‌هایی به آمدن منجی داده شده است که با آمدن وی، عدل بر جهان گسترش پیدا خواهد کرد و طومار ظلم و ظالمان درهم پیچیده خواهد شد.


مقدمه

انتظار دادرس، باوری دینی و سیاسی در همه ادیان و مذاهب اسلامی است و در کتاب آسمانی و روایات، وعده‌هایی به آمدن منجی داده شده است که با آمدن وی، عدل بر جهان گسترش پیدا خواهد کرد و طومار ظلم و ظالمان درهم پیچیده خواهد شد. سمبل این وعده، یک حکومت عادل ایده آل است که بتواند در برابر ستمگری‌های موجود، عدالت را محقق کند. این وعده باید در سایه یک رهبر نیرومند و الهی صورت گیرد که قدرت زیادی دارد و با حکومت خود می‌تواند همه ستمگران را از میان بردارد. این باور عمیق و ریشه‌دار در جامعه و تاریخ بشر لوازمی داشته و دارد که در اندیشه آمدن مسیح در میان یهودیان، بازگشت مسیح در مسیحیت و ظهور مهدی در اسلام، پدیدار می‌شود.

به ‌دنبال این باور، در بین جوامع بشری و به‌خصوص مسلمانان، عده‌ای از افراد سودجود و فرصت‌طلب برای تحقق بخشیدن به اهداف سیاسی و حکومتی خود، از این عنوان سوءاستفاده می‌کردند.

مسئله مهدویت دروغین، موضوعی است که سنیّان و شیعیان و صوفیان با آن درگیر بوده‌اند، موضوع مهدویت، در بسیاری از مناطق اسلامی، همیشه عملی برای قیام و شورش و تصرف حکومت و گاه مبارزه با استعمارگران بوده و گاه به تشکیل بزرگ‌ترین شورش‌های تاریخ یا تشکیل بزرگ‌ترین دولت‌ها منجر شده است. در این مورد، می‌توان به دولت موحدین، فاطمی‌ها و مهدی سودانی اشاره کرد.

قارّه آفریقا نیز از سایر مناطق اسلامی مستثنا نبوده و در طول تاریخ، افرادی از عنوان مهدویت و ظهور منجی برای اهداف خود بهره برده‌اند. ما در این مختصر به چند نمونه از قیام‌هایی که با عنوان مهدویت آغاز شده و بعضی نیز به تشکیل حکومت منجر شده است، اشاره می‌کنیم.

 

اولین ادعای مهدویت در مغرب

مردی به نام صالح‌بن‌طریف که اصل وی از «برباط اندلس» و یهودی‌النسب و از نسل شمعون بوده، مدت‌ها در شرق درس خوانده و نزد اساتیدی علوم غریبه و از جمله سحر را فرا گرفته است. وی سپس به سرزمین تامسنا در مغرب آمد و در آنجا بین بربرها اظهار اسلام و تعبد کرد و زمانی که مردم جذب وی شدند و اطرف او را گرفتند، به دنبال طرح دیانت خود برآمد.

در منابع آمده است که او می‌گفت: وی که نامش صالح است، همان «صالح المؤمنین» است که در قرآن کریم (سوره تحریم، آیه ۴) بیان شده است. وی توانست حکومت تشکیل دهد و فرزند خود را به عنوان جانشین خود معرّفی کرد و چندین نسل وی در این منطقه حکومت کردند. صالح‌بن‌طریف چنین می‌پنداشت که او همان مهدی است؛ «المَهدی الأکبَرُ الذی یَکونُ فی اَخیرِ الزَمانِ لِقِتالِ الدَّجالِ وَأَنّ عیسی بنَ مَریمَ یُصلِّی خَلقَه وَأَنَّه َیملَأُ الأَرضَ عَدلَاً کَما مُلِئَت جَورَاً». این سلسله تا نیمه قرن پنجم حکومت کردند و بدعت‌هایی را نیز در دین گذاشتند که در برخی مصادر به آنها اشاره شده است.

دقیقا نمی‌دانیم که صالح‌بن‌طریف، از تعبیر «مهدی» به چه صورت استفاده کرده است. امّا اگر مطالب منابعی از قبیل بیان المغرب، مسالک الأبصار و تاریخ ابن‌خلدون را بپذیریم که درباره ایشان گزارش کرده‌اند، باید اعتراف کرد که در نیمه اول قرن دوّم هجری در مغرب که بعدها یکی از سرزمین‌های اصلی برای ظهور مدعیان مهدویت و افکار منجی گرایانه بوده، این بحث مطرح بوده است.[۱]

نکته قابل‌توجه در خصوص بربرها این است که آنان در طول قرن‌ها متهم بوده‌اند که به سرعت در اطراف شورشیانی که به‌نام نبوت یا مهدویت یا به عنوان خوارج ظهور می‌کردند، گرد آمده و از آنان حمایت می‌کردند. یاقوت حموی در معجم البلدان در خصوص بربرها می‌گوید: فَکَم مَن ادّعی فیهِم النُبوَّهَ فَقَبِلُوا وَکَم زاعِم فیهِم أَنَّه المَهدی المَوعُود بِه فَأجابُوا داعیَهُ وَلِمَذهَبِهِ انتَحَلُوا.[۲]

 

ظهور عبیدالله مهدی در سال ۲۹۶ و تأسیس شهر مهدیه

در یکی از کهن‌ترین نقل‌ها و روایات مربوط به ظهور، طلوع خورشید از مغرب، یکی از علائم ظهور شمرده شده بود. این روایت نقش مهمی در ظهور مهدیان از مغرب اسلامی داشت. برخی از آنان مانند عبیدالله مهدی و ابن‌تومرت، دولت‌های بزرگی را بنیان نهاده‌اند. در این‌باره روایتی نقل شده و براساس آن گفته شده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله وعده ظهور این مهدی را از مغرب داده است.

در این زمینه، ده‌ها روایت در کتاب شرح الاخبار قاضی نعمان اسماعیلی آمده و وی یکی از تطبیقی‌ترین کارها را میان روایات منسوب به پیامبر صلی الله علیه و آله درباره طلوع خورشید از مغرب با آنچه برای اسماعیلیه در تحقق دولت فاطمی در مغرب رخ داده، انجام داده است.

وی این روایات را نقل، شرح و تطبیق کرده و نشان داده است که چگونه جمعی از روایات منسوب به پیامبر ص، می‌تواند زمینه ظهور، اهداف انقلاب، عملکرد پس از انقلاب و آرمان‌های مطرح در آن انقلاب را به عنوان ایده آل‌هایی که باید در حکومت مهدی اتفاق بیفتد، تعریف کند.

از نظر وی، مهم آن است که «مغرب» اصلی‌ترین محل دعوت است و حتی اگر در شرق دعوتی صورت می‌گیرد، انحرافی است که از آن جمله، «رایات سود» عباسیان است. در این نقل‌ها، بنی‌امیه و بنی‌عباس به خاطر ستم فراوانشان به اهل بیت:، تحریف دین و رواج بدعت‌ها، منفور هستند و مهدی فاطمی با دولت وی آمده‌اند تا جهان را پر از عدل و داد کرده، اسلام را در میان ترک و خزر و حبش و دیلم و رومی نشر دهند و همه را مسلمان کنند و هیچ یهودی و نصرانی را باقی نگذارند.

عبید‌الله مهدی بنیانگذار دولت فاطمی، در سال ۲۹۷ توانست بخشی از مغرب را در شمال آفریقا تصرف کرده و دولت یادشده طی چهار نسل از تسلط خلفای فاطمی، نه تنها بر مغرب و مصر، بلکه بر بخش بزرگی از جهان اسلام تسلط یافت و به عنوان مهم‌ترین رقیب عباسیان در شرق اسلامی درآمد.

منابع تاریخی درباره عبیدالله فاطمی و نسب وی اختلاف نظر دارند. عباسیان و منابعی که به دفاع از آنان به نگارش درآمده، از آنجایی که درصدد بودند مشروعیت این دولت را از اساس ویران کنند، آنان را نه فرزندان محمدبن اسماعیل‌بن جعفر، بلکه از فرزندان عبدالله‌بن میمون قدّاح معرفی کردند. مطلبی که در قرون بعد، به منابع فارسی مانند تاریخ جهانگشای جوینی هم کشیده شد.

ابن‌خلدون تمامی این مطالب را نادرست دانسته و گوید: «وَلا عِبرَهَ بِمَن أَنکَر هذا النسبَ مِن أَهلِ القیروانِ وَغَیرِهِم وَبِالمَحضَرِ الذی ثَبَتَ بِبَغدادِ أَیام القادِر بِالطَعنِ فی نَسَبِهم»؛ به مطالبی که درباره انکار نسب فاطمیان، از سوی قیروانی‌ها و غیرآنها و نیز در محضری در بغداد در ایام قادر بالله مطرح شده، توجهی نمی‌توان کرد.

آنچه در عمل رخ داد، این بود که اسماعیلیان از زمان محمدبن‌اسماعیل‌بن‌جعفرصادق علیه السلام ، به صورت پنهانی فعالیت خویش را در عراق و یمن و مغرب آغاز کردند. از نظر آنان پس از محمد مکتوم، امامت به جعفر صادق [مصدق] رسیده، آن‌گاه به فرزندش محمد حبیب و پس از او به عبیدالله مهدی که نخستین خلیفه فاطمی در مغرب است.

به عبارت دیگر، این فعالیت‌ها که بیش از صدسال ادامه داشت، در اواخر قرن سوم به ثمر نشست. ارادت اسماعیلیان به نسلی از امامان مستور که به عبیدالله مهدی ختم شد، چنان بود که در وقت ظهور، آنان به سادگی توانستند دولت بزرگی را تشکیل دهند.

ابن‌خلدون گوید: شیعیان این جماعت، در یمن تا حجاز و بحرین و خراسان و کوفه و بصره و طالقان پراکنده بودند، اما محمد حبیب در شهر سلیمه از منطقه حمص بود. عادت ایشان بر این بود که به «الرضا من آل محمد» دعوت می‌کردند. این شیعیان، به زیارت قبر حسین علیه السلام رفته، از آنجا به سلیمه می‌رفتند تا امامان از نسل اسماعیل را زیارت کنند.

در یمن نیز شیعیان آنان وجود داشتند که از جمله آنان، قوم بنی‌موسی بودند و یکی از مردان آنان، محمدبن فضل از اهالی جند (از یمن) بود. این شخص به زیارت محمد حبیب آمد و رستم‌بن حسین‌بن حوشب وی را در بازگشت به یمن همراهی کرد. ابن‌حوشب که کوفی بود، مأمور به دعوت بود و مهدی نیز در این وقت خارج شده بود. ابن‌حوشب به یمن نزد بنی‌موسی رفت، دعوت را آشکار کرده و آنان ‌را به «المهدی من آل محمد» فرا خواند. بسیاری از مردم یمن از وی پیروی کردند.

در این وقت، یکی از یاران ابن‌حوشب، به نام ابوعبدالله شیعی به مکه رفته و از آنجا همراه حجاج مغربی به کتامه رفت و با حمایت مردانی از آن نواحی، به تدریج بر آن دیار غلبه کرد. وی توانست دولت اغالبه را شکست داده و شهری در کوه ایکجان به نام دارالهجره بنا کند.

با درگذشت محمد حبیب، او به فرزندش عبیدالله وصیت کرده و گفت:«انت المهدی». شیعیان مغرب با این پیروزی‌ها به عبیدالله پیغام دادند و او را به مغرب دعوت کرده و گفتند که در انتظارش هستند. وی که مکتفی عباسی در تعقیبش بود، همراه فرزندش که بعدها ملقب به «قائم» شد، نخست در لباس تاجران به مصر رفته و از آنجا به مغرب گریخت.

پیروزی‌های پی‌درپی شیعیان اسماعیلی، سبب شکست کامل اغالبه و پیوستن قبایل مختلف، به آنان شد.

در این وقت بود که عبیدالله شیعی به سجلماسه رسید و ابوعبدالله شیعی همه‌چیز را در اختیار او نهاد و در آنجا بود که به سال ۲۹۶ با وی به عنوان امام و «المهدی امیرالمؤمنین» بیعت شد. قاضی نعمان تاریخ دقیق بیعت با او  را روز جمعه ۲۱ ربیع‌الثانی سال ۲۹۷ دانسته است.

زمانی که فضا در مغرب آماده شد و وی وارد این دیار گردید، دستور داد تا بر روی منابر این‌گونه سلام داده شود: اللهّم فَصَلّ عَلی عَبدک وَخَلیفَتک القائِم بِأَمر عِبادک فی بِلادک أَبی محُمّد الامام المَهدی بِاللّهِ أَمیرالمؤمنینَ کَما صَلّیتَ عَلی آبائِه خُلفائِکَ الراشِدینَ المَهدیّینَ الذینَ کانُوا یَقضُونَ بِالحقِ وَبِه یَعدِلُونَ.

بیانیه‌ای نیز نگاشت تا روی منابر قیروان و سایر بلاد خوانده شود. در این بیانیه، از آیه (وَنُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ)[۳] و (وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَنُرِی فِرْعَوْنَ وَهامانَ وَجُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یحْذَرُونَ)[۴] و آیه (وَلَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یرِثُها عِبادِی الصَّالِحُونَ)[۵] استفاده کرد.

احساس عموم یاران وی این بود که مهدی موعود که قرار بود بیاید و همه‌جا را سرشار از عدل و داد کند، ظاهر شده و اکنون نوبت آن است که این آرزوها تحقق یابد. این تلاشی بود که ۱۵۰ سال به طور مستمر با شکل‌دهی به کانون‌های دعوت در نقاط مختلف جهان اسلام با عشق به برپایی حکومت «عترت طاهره» آن‌چنان که شعرا در مدح عبیدالله فاطمی گفتند، صورت گرفته و اکنون به نتیجه رسیده بود.

به‌هرحال، عبیدالله مهدی در جریان این ظهور، به عنوان مهدی جلوه گر شد و مهم‌ترین شهری که تأسیس کرد، شهر مهدیه بود که در سال ۳۰۸-۳۰۹ تأسیس و افتتاح شد. وقتی بنای این شهر را در نهایت استحکام تمام کرد، گفت: «الان آمنت علی الفاطمیین»؛ اکنون از امنیت فاطمیان مطمئن شدم.

نوشته‌اند که مدتی بعد وی ابوعبدالله شیعی را که زمینه پیروزی او را فراهم کرده بود، کشت. دلیل این اقدام او، این بود که از او برای مهدویت دلیل خواسته بود. برادر ابوعبدالله، با نام ابوالعباس گفته بود: این آن مهدی نیست که ما خواستیم؛ «لأنّ المَهدی یَختِمُ بِالحُجّهِ ویَأتی بِالایاتِ الباهِرَهِ». این مسئله تأثیر منفی بر مردم گذاشت و در مواجهه با عبیدالله مهدی به او گفت: «اِن کُنتَ المَهدی فَاظهِر لَنا آیهً فَقَد شَکَکُنا فیکَ».

عبیدالله مهدی تا سال ۳۲۲ که سال درگذشت اوست، توانست این دولت را چندان استوار کند که نه تنها مصر، بلکه بخش بزرگی از جهان اسلام را به مدت نزدیک به دو قرن، در اختیار یک دولت شیعی قرار دهد. وی فرزندانش را ملقب به «قائم» (لقب شیعی برای «مهدی») کرد و او نیز در استحکام این دولت کوشید.[۶]

جوینی نوشته است: در سنه اثنتین و ثلاث‌مائه [۳۰۲] ملوک مغرب بنوالأغلب را که از قِبَل خلفای عبّاسی بود، مستأصل و مقهور کرد و بر تمامت ممالک بلاد مغرب و افریقیه و صَلّیّه غالب گشت و ایشان خبری از پیامبر صلی الله علیه و آله  که فرمود: «عَلی رَأسِ الثلاث‌مائه تَطلع الشَّمسُ مِن مَغرِبها» روایت کردند و گفتند: تأویل این خبر ظهور مهدی است.[۷]

مستوفی هم نوشته است: مهدی در مغرب، در سال ۲۹۶ هجری خروج کرد و به ‌تدریج کار او بالا گرفت. تا در سال ۳۰۲هجری بر بنواغلب که از قِبَل مقتدر خلیفه حاکم آنجا بودند، خروج کرد و ایشان را مقهور گردانید و بلاد افریقیه در تحت تصرف آورد و به‌تقویت دولت خود پرداخت. وی بیست و شش سال حکومت کرد و در سال ۳۲۲ هجری درگذشت.

قاضی نعمان براساس حدیث «تطلع الشمس من مغربها علی رأس الثلاث‌مائه من هجرتی» می‌گوید: تاکنون خورشید از مغرب طلوع نکرده و پس از این هم چنین نخواهد کرد. مقصود رسول الله، قیام مهدی از مغرب است؛ زیرا درباره اشخاص هم کلمه «طلع من فلان» به‌کار می‌رود. در نظر رسول الله، مقصود از شمس، مهدی است.

پس از عبیدالله مهدی (متولد ۳۲۲)، فرزندش قائم (متولد ۳۳۴)، آن‌گاه منصور (متولد۳۴۱) و پس از وی، معز فاطمی به خلافت رسید. همین معز بود که توانست مصر را تحت سلطه دولت فاطمی درآورد. بعدها درباره «الحاکم بامر الله» نیز ادعای مهدویت شد و گفته شد که «انه حَیّ لَم یَمت، وَلا یَمُوت حَتّی یَملِکَ جَمیعَ الأَرضَ وَیَملأُها عَدلاً، وَانّه المَهدّی المُنتَظَر».

اصطلاح «مهدی» در میان این جماعت، مسبوق به سابقه مهدی‌گرایی در میان اسماعیلیه بود؛ اما از اینکه آنان به تفصیل از مفهوم «مهدی» یا «قائم» استفاده کرده باشند، نشان جدی نیست. در واقع، از نظر آنان، مهدی که به عنوان لقب برای عبیدالله به‌کار رفته، یا تعبیر «العتره الهادیه المهدیه»، به این معنا بود که هدایتگری از آل رسول، از حالت غیرظهور به منصه ظهور درآمده و فرزندش هم قائم و نوادگانش منصور و معز هستند. بااین‌حال، این به معنای بی‌اهمیتی لفظ مهدی نیست؛ بلکه بنای شهری به‌نام «مهدیه»، نشانگر اعتباری است که این تعبیر برای آنان داشته است. تعبیر «العتره الهادیه المهدیه»، تعبیری بود که در نخستین خطبه فاطمیان هنگام تسلط بر مصر به‌کار رفت و همچنین از آیه إنَّ الأَرضَ یَرِثُها عِبادیَ الصّالِحُونَ هم استفاده شد.

جالب است که قاضی نعمان در کتاب دعائم الاسلام روایتی را در باب مهدی بدین شرح نقل کرده است: عن رسول الله صلی الله علیه و آله  أَنه نَهی عَن أَربع کُنی: عَن أَبی عیسی وَأَبی الحُکم وَأبی مالِک وأَبی القاسِم إذا کانَ الإسم محمداً، نَهی عَن ذلکَ سائِر الناسِ وَرَخَّصَ لِعَلّی علیه السلام وَقال: المَهدی مِن وُلدی یُضاهی اسمُه اسمی وَکُنیَته کُنیتَی.[۸]

اینکه جانشین عبیدالله مهدی، نامش محمد و کنیه‌اش ابوالقاسم و لقبش قائم است، نباید با این مطلب بی‌ارتباط باشد. بی‌توجهی تفکر اسماعیلی در ادوار بعدی به روایات مهدی، ممکن است نشان از آن باشد که اسماعیلیه تفکری به مهدویت به معنای اراده‌شده از روایت پیامبر صلی الله علیه و آله  و ظهور شخصی با این نام در آخرالزمان ندارد؛ هرچند که در زمان رحلت اسماعیل و فرزندش محمد، باوری به عنوان مهدویت به آنان نسبت داده شده است که البته در ادامه، تفسیر به دوره مستور بودن امام و دوره ظهور شد و با آمدن عبیدالله، بحث مستوریت هم خاتمه یافت.

یکی از رخدادهای جالب در ماجرای تسلط فاطمیان بر مغرب آن است که ابوعبدالله شیعی که نمایندگی فاطمیان را در مغرب برای فراهم کردن مقدمات این دولت داشت، اندکی بعد به دست عبیدالله مهدی کشته شد. مخالفان عبیدالله، با استناد به مهدویتِ نوجوانی از کوه اوراس و گفتن اینکه او مهدی یا نبی است و وحی به وی می‌رسد، چنین ادعا کردند که ابوعبدالله نمرده و زنده است. آنان زنا را حلال کرده و محارم را حلال شمرده و منطقه میله را به تصرف درآوردند. در این وقت عبیدالله مهدی سپاهی فرستاد و آنان را از میان برد و آن نوجوان نیز کشته شد. این هم نوعی «طرح مهدی علیه مهدی» بود که البته به سرانجام نرسید.

گزارش کینه‌توزانه فاضی عبدالجبار از منازعه ابوعبدالله شیعی و عبیدالله شیعی درباره مهدویت، جالب توجه است. در آنجا از قول ابوعبدالله شیعی که خودش در سجلماسه در حضور مردم، عبیدالله را «مهدی» معرفی کرده بود، نقل شده است که گفت: ما شیعه‌ای در کوفه بودیم که به امامت موسی‌بن جعفر و فرزندانش باور داشتیم. پس از درگذشت حسن‌بن‌علی العسکری، ابن‌حوشب از آن برگشت و من نیز. پس کسی ما را به امامت محمدبن‌اسماعیل‌بن‌جعفر خواند. من امام از نسل محمدبن‌اسماعیل را در کوفه دیدم، دو فرزند هم داشت. از آنجا به یمن رفتم، سپس به مکه و بعد به مغرب. شنیدیم امام درگذشته و فرزندش جانشین او شده. نامه‌هایی از سوی این دو فرزند به من می‌رسید و در آن نشانه‌هایی بود که میان من و امام بود. تصورم این بود که او مهدی است؛ «فَظَنَنتُ انه المَهدی». اما در واقع مهدی نبود، بلکه مرد بدی بود؛ دشمن رسول، دشمن اهل بیت و دشمن شیعه. این بود که ابوعبدالله شیخ‌المشایخ شیعه موسی‌بن‌هارون، به دست عبیدالله کشته شد.

مستوفی درباره القائم و ظهور دجال در عهد وی نوشته است: این مهدی بر جای او نشست. در عهد او مردی سنی‌مذهب به ‌نام ابویزید خروج کرد و به ‌اتفاق جمعی از سنیان با قائم جنگ کرد و او را شکست داد و در مهدیه محبوس گردانید. پیروان قائم او را دجال لقب کردند و گفتند که در خبر است که دجال بر مهدی یا قائم خروج کند و این معنی برعکس است که مهدی بر دجال خروج خواهد کرد. قائم در شوال سال ۳۳۴هجری درگذشت.

پیگیری داستان مهدویت در میان فاطمیان و نیز قرمطیان که گروهی از اسماعیلیان سرکش بودند، نیاز به پژوهش‌های بیشتر دارد. برای مثال، باید گفت که در سال‌های پایانی حکومت فاطمیان، صلاح‌الدین با کشتاری وحشتناک آنان و هوادارانشان را از میان برداشت. به نوشته ابن‌خلدون، در فاس مراکش محمدبن‌عبدالله عاضد فاطمی دعوت خود را آشکار کرد و خود را مهدی خواند. سپاهیان صلاح‌الدین او را نیز گرفته و بر دار کردند و دیگر از فاطمیان خبری نشد.[۹]

 

پی نوشت ها:

1. مهدیان دروغین، رسول جعفریان، صلی الله علیه و آله ۵۶.

2. مُعجم البلدان، ابوعبدالله یاقوت حَمَوی، ج۱، صلی الله علیه و آله ۳۶۱ (بربر).

3. سوره قصص، آیه ۵.

4. سوره قصص، آیه ۶.

5. سوره انبیاء، آیه ۱۰۵.

6. مهدیان دروغین، رسول جعفریان، صلی الله علیه و آله ۱۹۰.

7. تاریخ جهانگشای، عطاملک جوینی، ج۱، صلی الله علیه و آله ۱۵۸.

8. دعائم الاسلام، قاضی نعمان، ج۲، صلی الله علیه و آله ۱۸۹.

9. مهدیان دروغین، صلی الله علیه و آله ۱۹۳.

ادامه دارد...

 

منبع: کتاب «تصوف در غرب آفریقا»، نوشته حجت الاسلام و المسلمین سید محمد شاهدی، فصل دوازدهم: اندیشه مهدویت در طرق صوفیه.