پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و آفریقا

  • کد خبر: 2711
  • منبع خبر: کتاب «شیعه در آفریقا»

خلاصه پیامبر در راستای ماموریت الهی خود، ارتباط عاطفی و انسانی با همه اقشار جامعه و بویژه با محرومان و بردگان از جوامع مختلف برقرار کرده بود و از راه های گوناگون سعی در آزادی و تکریم و ارتقای جایگاه اجتماعی آنان داشت.


همسرگزینی پیامبر از آفریقا

پیامبر تا زمانی که مامور به رسالت و هدایت جامعه بشری نشده بود، تنها با همسر وفادار و مهربان خود حضرت خدیجه کبری که قریب 20 سال از او بزرگ تر بود، زندگی می کرد و ثمره آن فرزندان برومندی همچون ام الائمه حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بود؛ اما چندی پس از بعثت و درگذشت اول بانوی جهان اسلام، دعوت اسلامی اوج گرفت و پیام دین جدید بایستی برای مردمان بیشتری بیان می شد. همچنین پیامبر با وحی الهی، بر بسیاری از امور سرنوشت ساز در تحولات منطقه ای و جهانی اطلاع داشت و یکی از راه های گسترش اسلام در جزیره العرب و دیگر قبائل و اقوام را در ایجاد رابطه عرقی و ازدواج می دانست. 

یکی از اهداف مهم ازدواج های متعدد پیامبر، پیشبرد اهداف سیاسی و تبلیغ دینی بود. او با ازدواج موقعیت خود را در بین قبایل مختلف مستحکم می کرد و بر نفوذ سیاسی و اجتماعی اش می افزود و از این راه در رشد و گسترش اسلام بهره می گرفت. در راستای تحقق این اهداف، پیامبر با عایشه دختر ابوبکر از قبیله بزرگ تیم، با حفصه دختر عمر از قبیله بزرگ عدی، با ام حبیبه دختر ابوسفیان از قبیله معروف بنی امیه، ام سلمه از بنی مخزوم، سوده از بنی اسد، میمونه از بنی هلال و صفیه از بنی اسرائیل ازدواج کرد. 

همچنین پیامبر در راستای ماموریت الهی خود، ارتباط عاطفی و انسانی با همه اقشار جامعه و بویژه با محرومان و بردگان از جوامع مختلف برقرار کرده بود و از راه های گوناگون سعی در آزادی و تکریم و ارتقای جایگاه اجتماعی آنان داشت. آن حضرت ندای عدالت و برابری انسان ها در برابر خداوند یکتا را فریاد می زد و برتری را جز به تقوی و فضائل اخلاقی به رسمیت نمی شناخت. محرومان و سیاه پوستان نیز پیامبر را همچون جان خود دوست می داشتند و تا پای جان از او و ندای آسمانی او دفاع می کردند. در آن زمان عرب جاهلی به آفریقا و مردم نجیب آن به دیده حقارت و پستی می نگریست و متاسفانه در جهان امروز نیز این نگاه غلط و خبط تاریخی هنوز در میان برخی از مسلمانان جاهلی مشاهده می گردد. اما پیامبر با منطقی سرنوشت ساز و الهام گرفته از ندای وحی، سعی در ایجاد پیوند با مردم دیگر مناطق جهان داشت تا بدینگونه ندای اسلام را به تمام جهانیان برساند؛ در این میان آفریقا در صدر اهداف و برنامه های توسعه اسلام قرار گرفته بود.

در این راستا پیامبر فرستاده ای به نام حاطب بن ابی بلتعه را به سوی مقوقس بزرگ مسیحیان مصر فرستاد و او را به اسلام دعوت کرد. آن پادشاه هم فرستاده ای را به سوی آن حضرت گسیل داشت و خبر داد که اعتقاد دارد پیامبری در آینده ظهور می‌کند. همچنین مقومس فرستاده پیامبر را تکریم بسیار نمود و هنگام بازگشت هدایایی را با او فرستاد؛ از جمله دو کنیز، قاطری سفید رنگ، یک رأس الاغ، مقداری مال و بعضی از سوغاتی های مصر. یکی از آن دو کنیز، ماریه دختر شمعون قبطی بود که پیامبر او را به همسری خود در آورد و ابراهیم از او متولد شد. پیامبر از راه ازدواج با ماریه قبطیه، راهی برای نشر اسلام به سرزمین‌های آفریقایی گشود و فرمود: هرگاه مصر را فتح کردید در باره قبط، نیکی کنید چون برای آنها ذمه و بخشش است. امام حسین علیه السلام نیز که به مردم آفریقا علاقه داشت، در بارۀ جزیه اهل قریه مادر ابراهیم، پسر پیامبر با معاویه صحبت کرد و جزیه را از آنها برداشت.

 

جوان سیاه پوست، یک کفو پرافتخار

اسلام بسیاری از عقاید، عادات و خرافه‌های عرب جاهلی را که بر پایه موازین اسلامی و سرشت ربّانی نبود، از بین برد و ارزش ها و فضائل انسانی و متعالی را به جهانیان معرفی نمود. از جمله باورهای عرب در زمان جاهلیت این بود که سیاه پوستان هرچند شریف و با فضیلت، هم شان و کفو سفید پوستان به شمار نمی آمدند و لذا نمی توانستند دختری را از آنان به همسری خود درآورند، ولی با ظهور اسلام و مبارزات مستمر پیامبر با این عادات غلط و تبعیض آلود، مسلمانان فرهنگ جدید و زندگی سعادتمندی را آغاز نمودند و تجربه کردند.

مردى به نام جويبر پيش رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و مسلمان شد و در اسلام خود استوار و ثابت قدم گردید. جويبر مردى كوتاه اندام، زشت ‏روى، نيازمند، برهنه و از سياهان (آفریقایی تبار) بود. پيامبر این مرد غریب و برهنه را تحت حمايت خود گرفت و براى خوراك او يك صاع خرما قرار داد و دو جبّه نیز بر او پوشاند؛ سپس دستور داد تا در مسجد اقامت گزيند و شب‏ها نیز در آن جا بخوابد. روزى رسول خدا صلی الله علیه و آله با مهر و محبت به جويبر نگاه كرد و فرمود: اى جويبر! كاش با زنى ازدواج مى‏كردى تا عفافت را به وسيله او پاس مى‏ داشتى و تو را بر كارهاى دنيا و آخرت يارى مى‏كرد. جويبر به آن حضرت گفت: اى رسول خدا پدر و مادرم به فدايت باد! چه كسى به من رغبت مى ‏كند. به خدا سوگند نه حسب و نسبی دارم و نه دارايى و زيبايى. با این حال كدام زنی به من میل و رغبت مى‏ ورزد.

رسول خدا : به او فرمود: اى جويبر، بى‏ ترديد خدا به وسيله اسلام، فرودست كرد كسانى را كه در جاهليّت گرانقدر بودند و عزّت بخشيد كسانى را كه در جاهليت خوار مى‏زيستند. اسلام غرور جاهليت و باليدن به قبايل و افتخارات نژادی را در هم شکست. همه مردم اعم از سفيد و سياه و قرشى و عرب و عجم از نسل آدم اند و بى‏شك خداوند آدم را از گل آفريد و محبوب‏ترين مردم نزد خداى متعال در روز رستاخيز كسى است كه فرمان پذيرتر براى او و پرهيزكارتر باشد. اى جويبر، من هيچ مسلمانى را امروز والاتر و برتر از تو نمى‏دانم مگر كسى كه پرهيزگارتر و فرمان پذيرتر از تو باشد.

اى جويبر به سوى زياد پسر لبيد برو، او از با شخصيت‏ترين اولاد بياضه است و به او بگو من فرستاده رسول خدا به سوى تو هستم و پیامبر مى ‏گويد: دخترت ذلفاء را به همسرى جويبر درآور. زیاد پس از تردید و پرس و جو تن به ازدواج داد و وسايل زندگى دخترش را فراهم ساخت. سپس به جويبر پيام دادند آيا خانه دارى تا ذلفاء را به خانه‏ات بياوريم؟ پاسخ داد به خدا سوگند مرا خانه‏اى نيست. آنان ذلفاء را مهيّا كردند و براى او خانه‏اى آماده ساختند و در آن فرش گستردند و ابزار زندگى نهادند و بر جويبر دو جامه پوشاندند. ذلفاء به خانه‏اش برده شد و جويبر نيز شبانگاه با بدرقه همراهان بر ذلفاء وارد گشت.

جويبر چون چشمش به ذلفاء افتاد به خانه و وسايل خانه و بوى خوش نگريست، به گوشه اتاق رفت و پيوسته تا سپيده دم به تلاوت قرآن، ركوع و سجود پرداخت تا اين كه اذان صبح را شنيد و با همسرش به سوى نماز رفتند، وضو ساختند و به نماز صبح ایستادند. روز بعد از ذلفاء سؤال کردند: آيا جويبر به تو نزدیک شد؟ پاسخ داد: او پيوسته قرآن تلاوت مى‏ كرد و در ركوع و سجود بود تا اين كه صداى اذان را شنید، سپس برخاست و از اتاق بيرون رفت. جويبر تا سه شب چنين مى‏كرد و ماجرا را از زياد پنهان مى‏داشتند. چون روز سوم فرا رسيد باز او چنين كرد و آنگاه خبر به پدر ذلفاء رسید. او نزد رسول خدا رفت و گفت: اى رسول خدا پدر و مادرم به فداى‏تان باد! به من فرمان داديد كه جويبر را همسر دهم و به خدا سوگند او از كسانى نبود كه ما او را به دامادى برگزينيم ليكن فرمان پذيرى از شما بر من واجب كرد كه او را زن دهم.

پيامبر از او پرسيد: چه چيز ناشايستی در او سراغ داری؟ زياد گفت: ما اتاقى براى او آماده ساختيم و وسايلى فراهم كرديم. دخترم وارد اتاق شده و او نيز شبانگاه داخل اتاق شده است ولی با ذلفاء سخن نگفته، به او نظر نيفكنده و به او نزديك نشده است بلكه در گوشه‏اى از اتاق ايستاده و پيوسته به تلاوت قرآن پرداخته يا در ركوع و سجده بوده است تا اذان صبح را شنيده و از اتاق بیرون رفته است. در شب دوم و سوم نيز چنين شيوه‏اى را پيشه كرده و به ذلفاء نزديك نشده و هم‏سخن نشده است تا هم اكنون كه من پيش شما آمده‏ام، من فکر می کنم او ميلى به زنان ندارد؛ حال كار ما را مورد توجه قرار ده.

زياد بازگشت و پيامبر خدا : به دنبال جويبر فرستاد و به او گفت: آيا با زنان نزديكى نمى‏كنى؟ جويبر پاسخ داد: آيا من مرد نيستم؟ چرا اى رسول خدا، بى‏ شك من عاشق و شيفته زنان هستم. رسول خدا به او فرمود: من برخلاف آنچه تو خويش را وصف مى‏ كنى خبر يافته‏ ام. به من گفته شده است آنان براى تو اتاق، بستر و وسايل آماده ساخته‏ اند و دخترى زيبا و خوشبو بر تو وارد شده است و تو شبانگاه آمده ‏اى و به او نظر نيفكنده ‏اى و با او سخن نگفته‏ اى و به او نزديك نشده‏ اى! چه بر تو رخ داده است؟ جويبر پاسخ داد: اى رسول خدا، من داخل اتاقى بزرگ شدم و بسترى ديدم و وسايلى و دخترى زيبا و خوش‏بو، وضع گذشته خود را به خاطر آوردم؛ غربت و نيازمندي و خواري و همزيستي با غريبان و تهيدستان بر ذهنم گذشت، پس خواستم براى نعمت‏هايى كه خدا به من داده است او را سپاس گويم و با سپاس حقيقى به سوى او تقرّب جويم، در گوشه‏اى از اتاق برخاستم و پيوسته در نماز بودم، تلاوت قرآن مى‏كردم و به ركوع مى ‏رفتم و سجده مى‏ گزاردم و خدا را سپاس مى‏ گفتم تا اينكه صداى اذان را می شنيدم سپس بيرون می آمدم تا نماز بخوانم. سپيده‏ دم انديشيدم تا آن روز را روزه بگيرم و سه شب و سه روز چنين كردم و پنداشتم در برابر آنچه خدا به من داده است اندك است ولی امشب به خواست خدا، او و قبيله ‏اش را خرسند خواهم ساخت. آنگاه پيامبر كسى را به سوى زياد فرستاد و سخن جويبر را به او رساند. آنان خشنود شدند و جويبر به آنچه گفته بود وفا كرد. جویبر بعد از آن همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله در غزوه‏ اى شركت جست و به شهادت رسيد.

 

سیره پیامبر، احترام به آفریقایی

عدم برتری سفید بر سیاه: روزی غلام سیاهی با عبدالرحمن بن عوف که از بزرگان عرب به شمار می‌رفت، نزاع شان گرفت. عبدالرحمن خشمگین شد و به غلام گفت: ای سیاه‌زاده! هنگامی که این سخن به گوش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رسید، برآشفت و فرمود: هیچ سفید زاده‌ای بر سیاه‌زاده جز به حق برتری ندارد.

عدم طرد تهیدستان: روزی گروهی از سران قریش نزد رسول‌الله آمدند و گفتند: ای محمد! آیا به مصاحبت با این افراد خشنود گشته‌ای و توقع داری ما از آنها پیروی کنیم و در کنار آنها بنشینیم؟ اگر آنها را از خود دور سازی، شاید نزد تو بیاییم و از تو پیروی کنیم و به عنوان دوست در اطرافت باشیم. در این هنگام آیه 52 سوره مبارکه انعام نازل شد و خداوند به رسولش فرمود: «و لا تطرد الذین یدعون ربهم بالغداوة و العشیّ یریدون وجهه» و کسانی که صبح و شام پروردگارشان را می‌خوانند و جز ذات پاک او نظری ندارند، از خود دور مکن. همچنین زنی سیاه پوست، فقیر و تنگدست بود که در مسجد به سر می‌برد. پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله مدتی او را ندید و جویای حالش شد. به آن حضرت گفتند: او از دنیا رفته است. پیامبر آزرده خاطر گشت و به یاران خویش فرمود: چرا به من خبر ندادید؟ آنگاه از یاران خود خواست که وی را به مزار او راهنمایی کنند.

عدم تفاخر به عرب بودن: در مجلسی که سلمان فارسی و صهیب رومی و بلال حبشی نشسته بودند، قیس بن مطاطیه وارد شد و گفت: این اوس و خزرج بودند که با قیام خود، این مرد (رسول الله) را یاری کردند، دیگر این سه بیگانه چه می گویند و چه کسی آنها را دعوت به یاری پیغمبر کرده است؟!  وقتی رسول خدا از این قضیه خبردار شد غضبناک گردید و مردم را در مسجد جمع نمود و چنین فرمود: ای مردم، خدا یکی است، پدر شما یکی است، دین شما یکی است و عربیت که شما به آن افتخار می کنید نه از ناحیه پدر شماست و نه مادر، بلکه تنها زبان شماست.

یک روز سلمان فارسی داخل مجلس رسول اکرم صلی الله علیه و آله شد. پیامبر او را گرامی داشت و در صدر مجلس جایش داد. در این هنگام عمر وارد شد و نگاهی به سلمان انداخت و گفت این عجمی که در صدر مجلس عرب نشسته کیست؟ سپس رسول خدا بر منبر نشست و فرمود: همه مردم از زمان حضرت آدم تا عصر حاضر مانند دانه های شانه هستند، فضیلتی برای عرب بر غیرعرب و برای سرخ پوست بر سیاه پوست جز به تقوی نیست.

عدم تفاخر به رنگ پوست: روزی ابوذر غفاری صحابی بزرگ پیامبر با برده سیاهی در محضر آن حضرت منازعه نمود. هنگام منازعه ابوذر عصبانی شد و با تندی و خشونت به او گفت: ای پسر زن سیاه. پیامبر از این سخن غضبناک شد و فرمود: آیا او را به واسطه مادرش سرزنش می کنی؟ هنوز آثار جاهلیت در تو موجود است. آنگاه به او فرمود: کار از حد گذشت کار از حد گذشت، مگر فضیلت و برتری به چیزی جز پرهیزگاری و عمل صالح است؟! چون ابوذر این سخن را شنید و خود را در پیش وجدان و خدا و رسول شرمنده دید، صورتش را بر روی خاک نهاد و از آن برده سیاه خواهش کرد که برخیز و صورتم را پایمال کن تا کفاره گفتار توهین آمیزم شود.

 

منبع: کتاب «شیعه در آفریقا»، سید احمد سیدمرادی، بوستان کتاب، 1399، بخش اول: کلیات، فصل اول: نگاه اهل بیت علیهم السلام به آفریقا و سیاه پوستان، ص 45 - 38.