جنبش برادران مصری؛ رشد و شکل گیری سلفی گری در مصر(1)

  • کد خبر: 2732
  • منبع خبر: کتاب «ماضی استمراری؛ سلفی گری در جهان اسلام از وها

خلاصه در این مقاله به سیر حرکت سلفی گری مصری از ابتدا تا زمان سید قطب پرداخته شده است. از زمان سید جمال الدین اسد آبادی تا زمان ترور انور سادات و حتی تکفیر برخی از مسلمانان.


در این مقاله به سیر حرکت سلفی گری مصری از ابتدا تا زمان سید قطب که بسیار به نظر نویسنده تندرو و خشونت بار تر شده اند، پرداخته است. از زمان سید جمال الدین اسد آبادی تا زمان ترور انور سادات و حتی تکفیر برخی از مسلمانان.

 

مقدمه

گذشته گرایی را در مصر بسیار آرام تر و معقول تر از دیگر کشور های اسلامی سید جمال الدین اسد آبادی و شیخ محمد عبده آغاز کردند. اما شاگردشان، رشید رضا، آن را به سلفی گری وهابی ها نزدیک کرد و حسن البنا، شاگرد رشید رضا، با تأسیس اخوان المسلمین هوادارانی چند میلیونی یافت. اخوان المسلمین بارها تلاش کرد مسالمت آمیز و با شرکت در انتخابات وارد ساختار قدرت در مصر شود و هر بار انگلیس با فشار بر دولت مصر راه آن ها را سد کرد؛ یک بار با انحلال و دستگیری، یک بار با مذاکره و امتیاز و بار دیگر با تقلب و زور. در این شرایط، گروه هایی تندرو سخن بزرگانی چون حسن البنا را نشنیدند و متأثر از عالمان و مجاهدانی چون المودودی و سید قطب به تندروی ـ و بعد ها وهابیت ـ نزدیک شدند. آن ها با دولت مصر شدید درگیر شدند، بارها تظاهرات و اعتراض کردند، رئیس جمهور مصر، انور سادات، را ترور کردند و در نهایت برخی مسلمانان را هم تکفیر کردند.

 

انقلاب برای حکومت؛ جوانه های سلفی گری

مصر سرزمین کهنی است که اواخر قرن دهم هجری امپراتوری عثمانی بر آن مسلط شد و سال 1177 هجری شمسی به تصرف ناپلئون در آمد.[1] هفت سال بعد، سال 1183، عثمانی با کمک بریتانیا ناپلئون را از مصر بیرون کرد و محمد علی داودی را حاکم مصر کرد تا مصر را آرام کند که او سلسله ی خدیوها (پاشاها) ی مصر را پایه گذاشت و آرام آرام مصر را از عثمانی مستقل کرد.[2]

حمله ناپلئون به عثمانی و تصرف مصر و دیگر سرزمین های عربی ضعف های امپراتوری عثمانی را آشکار و جنبش های اسلامی را فعال تر کرد. از اوایل قرن سیزدهم هجری شمسی، هر چه نفوذ عثمانی در مصر کم می شد، نفوذ اروپایی ها بیش تر شد تا جایی که حدود سال 1261 هجری شمسی انگلیس کنترل همه ی امور مالی و اداری مصر را در دست گرفت و مصر را مستعمره ی خود کرد.[3] در چنین دورانی، در سال 1249 هجری شمسی، سید جمال الدین اسد آبادی به مصر آمد[4] و جوانان مصر را به مبارزه علیه انگلیس دعوت کرد.

سید جمال سال ها در ایران و افغانستان با انگلیسی ها مبارزه کرده بود و با علمای اهل سنت هم آشنا بود. او در مصر به الازهر، دانشگاه و حوزه ی علمیه ی اهل سنت، نرفت و در خانه ی خود محفل درسی راه انداخت و ادبیات عرب و فقه را با دانش جدید غرب درآمیخت.[5] خیلی زود[6] محفل درس سید جمال محل تجمع جوانان مصری و حتی دانش جوهای الازهر شد و هم از مباحث علمی فراتر رفت و به سیاست و مسایل روز جهان اسلام و مصر پرداخت.[7] او مسلمانان را دعوت می کرد به اسلام دوران پیامبر باز گردیم و می گفت اگر به اسلام آن دوران بازگردیم، از ستم بیگانگان رهایی می یابیم. سید از جوانان مصری می خواست از جریانات سیاسی و فرهنگی کشورشان با خبر باشند و به جای حرف زدن عمل کنند و مجله و روزنامه راه بیندازند. شیخ محمد عبده، سعد زغلول،[8] ابراهیم هبلاوی، فتحی زغلول و بسیاری دیگر از نویسندگان لبنانی، سوری و مصری دور سید جمال جمع شدند و با مقالاتشان در روزنامه های کشورهای مختلف، به خصوص مصر، جنبش های اعتراضی علیه استعمار انگلیس راه انداختند که مهم ترینش تاسیس انجمن وطنی و قیام اعرابی پاشا بود؛ که اولی دوران حضور سید جمال در مصر اتفاق افتاد و دومی بعد از اخراج سید جمال از مصر.

دولت مصر سید جمال را از مصر خارج کردند تا مردم را علیه حکومت نشوراند، اما بعد از او، شاگردانش راهش را ادامه دادند و اولین نتیجه ی حضور سید جمال در مصر قیام افسران جوان ارتش مصر در سال 1260 به رهبری اعرابی پاشا علیه دولت مصر بود که بی نتیجه بود. گلدزیهر آلمانی،[9] استاد دانشگاه، می نویسد«کارهای سید در شورش لشکری مصری بی تأثیر نبود؛ شورشی که انگلیس آن را با بمباران اسکندریه و تل الکبیر و اشغال آن ها سرکوب کرد.»[10] اما مهم ترین و مشهور ترین شاگرد سید جمال در مصر محمد عبده بود. عبده در الازهر درس خوانده بود و بعد از شکست قیام اعرابی پاشا او را به جرم هم کاری با اعرابی پاشا به لبنان تبعید کردند.[11] هم زمان سید جمال در اروپا عروه الوثقی را منتشر می کرد و عبده، که به اروپا رفت تا به سید کمک کند، در آن جا با علوم غربی و کتاب های تولستوی و اسپنسر هم آشنا شد.[12] او که سال ها با سید جمال هم راه بود و بی توفیقی و سرنوشت استادش را در مصر، هند، ایران، افغانستان و عثمانی دیده بود، وقتی به مصر بازگشت روش انقلابی و حماسی سید را کنار گذاشت و برای رسیدن به آرمان های او روشی آرام در پیش گرفت.[13]

عبده راه نجات مسلمانان را بازگشتن به اسلام دوران پیامبر و اسلام سلف (اسلام گذشتگان) می دید ولی بر عقل و آگاهی تأکید می کرد و می گفت اگر دین را درست درک کنیم، می بینیم که در دین ملاک شناخت عقل است و ایمانی که بر عقل استوار نباشد پذیرفته نیست.[14] او می گفت بازگشت به گذشته، سلفی گری، یعنی «از تقلید کورکورانه دست برداریم و سعی کنیم دین را همان گونه بفهمیم که گذشتگان، سلف، می فهمیدند؛ در آن صورت می بینیم که دین پیش رفت و ترقی را می پذیرد و با آن مشکلی ندارد»[15] عبده با نص گرایی و تقدیر گرایی مخالف بود، تلاش می کرد دین را با دنیای جدید مطابقت دهد و نظام خلافت را نظام مطلوب سیاسی در اسلام می دانست و می گفت اگر مردم ببینند خلیفه اشتباه می کند می توانند علیه اش قیام کنند و او را کنار بگذارند.[16] به نظر او، مردم را نباید علیه استعمار شوراند، باید ابتدا بر آگاهی های اجتماعی و دینی آن ها افزود، آن گاه آن ها خود به جنگ استعمار می روند.[17] روش روشن فکرانه و متفاوت عبده، حضورش در دانشگاه الازهر و تأکیدش بر تربیت و کادرسازی نفوذ او را میان طبقه ی جدید دانشگاهی در مصر زیاد کرد و شاه هم سال 1278 هجری شمسی او را مفتی بزرگ مصر کرد.[18]

محمد عبده شاگردان بسیاری تربیت کرد که رشید رضا از مشهورترین هایشان شد. رشید رضا اهل سوریه بود و درس دین را در مدارس دینی مخالفان خلافت عثمانی خوانده بود[19] و با خواندن عروه الوثقی با سید جمال و عبده آشنا شده بود[20] و البته زمانی شاگرد شیخ حسین جسر بود که خود دل باخته ی سید بود.[21] زمانی که عبده از تبعید برگشت، رشید رضا به مصر رفت و شاگرد و هم راه او شد.[22] رشید رضا از جوانی ـ مانند سیدجمال ـ در قهوه خانه ها و مساجد برای مردم تفسیر قرآن میگفت و از وقتی به مصر آمد و با عبده هم راه شد ـ از سال 1277هـ ش ـ مجله ی المنار را تاسیس کرد و تا پایان عمرش (حدود 35سال) آن را منتشر کرد.[23] رشید رضا در المنار تلاش می کرد پاسخ گوی سوالات جدید مردم باشد، به مبلغان مسیحی جواب بدهد، تفسیر قرآن بگوید و اسلام جدیدی را معرفی کند.[24] المنار را مسلمانان مختلف در تونس، الجزایر، لیبی، هند، اندونزی، عراق وترکیه می خواندند و بسیاری از علمای این کشور ها برایش مطلب می نوشتند.[25]

رشید رضا یک سلفی متعصب و تا حدودی متمایل به وهابیت بود که به گفته ی خودش مبارزه طلبی و انقلابی گری سید جمال را با روش فرهنگی و تربیتی عبده تلفیق کرد و میان روشن فکران و مردم عوام هم هواداران فراوانی یافت.[26] دوران او، مردم و روشن فکران از ضعف و بی کفایتی امپراتوری عثمانی آزرده شده بودند، ولی چون مقام خلافت را مقدس می دانستند و از سقوط امپراتوری می ترسیدند نمی توانستند علیه آن قایم و اعتراض کنند. رشید رضا ابتدا تلاش کرد نشان دهد خلیفه مقدس نیست. او برای خلیفه ی مقدس (به گفته ی او خلیفه ی آرمانی) شرایطی سخت (قریشی بودن، عادل بودن و کفایت) آرایه کرد و گفت از آن جا که خلیفه ی فعلی شرایط خلیفه ی آرمانی را ندارد، می توان علیه او فعالیت هایی کرد، به شرط آن که سودش بر زیانش بچربد. بعد، از ایده ی چند حکومت اسلامی به جای یک امپراتوری اسلامی دفاع کرد و گفت «خلافت مساله ای نقلی نبوده، ترجیحی تاریخی بوده است و بعد از دوران خلفای راشدین (خلفای آرمانی) منحرف شده است. اکنون ما باید حکومتی اسلامی (و موقت) تشکیل دهیم و در آن حکومت شخصی را برای خلافت و تشکیل دوباره ی امپراتوری اسلامی تربیت کنیم.»[27]

هنوز خیلی از بحث های نظری رشید رضا نگذشته بود که سال 1288 هجری شمسی امپراتوری عثمانی منحل و مقام خلافت برچیده شد و کشور های جدیدی به وجود آمدند که مهم ترین سوالشان سیستم حکومتی جای گزین خلافت بود. در مصر آن زمان، سه گرایش عمده با هم رقابت می کردند تا با کسب مقبولیت میان مردم خود را جای گزین مناسبی برای سیستم گذشته معرفی کنند؛ ملی گراها که میهن را اصل می دانستند و می خواستند مصر را به دوران اقتدارش در باستان (دوران فرعون ها) بازگردانند، غرب گراها که مدرن شدن را مهم می دانستند و می گفتند باید با کشور های غربی هم راه شد تا مثل آن ها مرفه، ثروتمند و متمدن شویم[28] و اسلام گراها که می گفتند باید از اسلام سلفی (گذشته گرا) اطاعت کنیم تا به دوران شکوه اسلام در صدر اسلام (دوران پیامبر) باز گردیم.[29]

مؤثرترین گروه در حاکمیت غرب گراها بودند که انگلیس کمک شان می کرد. در نتیجه ی مردم و جوانان (به خصوص در شهرها) به مظاهر غربی مایل شدند و فرهنگی غربی میان شان رایج شد. مدتی بعد و با تأیید انگلیس، ملی گراها هم حزب و تشکیلات تأسیس کردند که اسمش حزب وفد بود. مردم به حزب جدید اقبال کردند و آن ها توانستند دولت غرب گرای مطیع انگلیس را کنار بزنند و خود حکومت را در اختیار بگیرند. اما اسلام گراها، که از اندیشه های رشید رضا متاثر بودند، هنوز توفیق چندانی نداشتند؛ هجوم مبلغان مسیحی به مصر و تجربه ی تلخ مردم از دوران عثمانی در بی اقبالی آن ها به اسلام گرا ها بی تاثیر نبود.[30] در این میان، یکی از شاگردان رشید رضا، حسن البنا، اواخر اسفند سال 1306 هجری شمسی، در یکی از شهر های مصر، اسماعیلیه، جمعیتی اسلام گرا بنیان گذاشت که خیلی زود از تأثیر گذارترین گروه های اسلامی در آفریقا، اروپا، آسیا و حتی آمریکا شد؛ جمعیتی که در تمامی زمینه های اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و بعد ها سیاسی فعال بود.

 

برادران مسلمان؛ آغاز مهم ترین تشکل سلفی

حسن البنا سال 1285 در محودیه به دنیا آمد.[31] پدرش ساعت ساز، عاقد محله، امام مسجد، شاگرد عبده و صوفی مسلک بود و حسن خیلی از پدرش متاثر شده بود.[32] از نوجوانی شمّ رهبری داشت و می توانست تشکیلات اداره کند. در دوران مدرسه، جمعیت منع محرمات را تأسیس کرد.[33] و به دانش سرای معلمان که رفت، عضو الاخوان الحصافیه شد[34] و خیلی زود به مراتب بالای آن رسید؛[35] الاخوان الحصافیه روشی صوفی داشت و با منکرات و مبلغان مسیحی مقابله می کرد.[36] سال 1303 هجری شمسی، البنا به قاهره رفت تا در دانشگاه قاهره درس بخواند.[37] در قاهره، از نزدیک با غرب گرایی آن روز مصری ها، به خصوص دانشجوها، آشنا شد و متوجه شد که بسیاری از آرمان های جمعیت الحصافیه دست نیافتنی هستند.[38] در دانشگاه، همه ی دانشجوها، جز البنا و یک دانشجوی دیگر، کلاه به سر بودند و کلاه به سر بودن نشانه قبول روش لاییک (کنار گذاشتن دین از مناسبات اجتماعی) بود.[39]

دوران دانشجویی او، مصر از کمالیسم[40] ترکیه خیلی متاثر شده بود. دولت مدارس دینی را تعطیل کرده و قوانین اسلامی را تغییر داده بود.[41] هم چنین می خواستند موقوفات اسلامی را مصادره، مقامات روحانی را بر کنار و حتی الفبای عربی مصر را به الفبای لاتین تبدیل کنند که خیلی موفق نبودند. البنا درباره ی آن دوران می گوید«اباحه گری و اسلام گرایی جامعه را تقسیم کرده بود. اباحه گری در واقع کفری بود که در آن بی بند و باری به نام آزادی عقلی و در قالب افکار فردی رواج یافته و شدید در حال رشد بود. به همان نسبت هم اسلام گرایی در ضعف بود.»[42]

چنین شرایطی بر البنا تأثیر فراوانی گذاشت و او را به گروه های اسلام گرایی که فعالیت های اجتماعی هم می کردند نزدیک کرد. البنا با خواندن المنار رشید رضا را یافت، نزد او رفت و شاگرد رشید رضا شد و بعد از رشید رضا مدیر المنار شد.[43] سال 1305، او با تلاش فراوان برخی شخصیت های اسلامی (شاگردان عبده و رشید رضا) را در قاهره جمع کرد و جمعیت جوانان مسلمان را تشکیل دادند تا مقابل جمعیت جوانان مسیحی بایستند.[44] جمعیت جوانان مسیحی گروهی بود که مسیحیان تشکیل داده بودند و مسیحیت را بین جوانان مصری تبلیغ می کردند و با کمک کشور های مسیحی خیلی هم فعال بودند. جمعیت جوانان مسلمان سریع بین مسلمانان جا افتاد، اما بیش از آن که با جوانان هم راه شود محفل انس سلفی های، گذشته گرا های، مصر شد.[45] همان سال، البنا از دانشگاه فارغ التحصیل شد و از قاهره به اسماعیلیه رفت و معلم زبان عربی مدرسه ی ابتدایی شد.[46] اسماعیلیه ی آن زمان دو بخش داشت؛ بخشی انگلیسی که بیش تر کارکنان شرکت انگلیسی کانال سوئز در آن زندگی می کردند و بخش سنتی اسماعیلیه.[47] در اسماعیلیه، البنا متوجه شد که مردم شهر روز به روز از فرهنگ اسلامی خود دور و به فرهنگ غربی مایل می شوند. او علاوه بر تدریس در مدرسه، در مسجد برای مردم تفسیر قران گفت و آن ها را به حفظ هویت و فرهنگ دینی خود دعوت کرد.[48]

بعد از مدتی، با چند نفر از هم راهانش به قهوه خانه ها و محله های عمومی می رفت، با مردم صحبت می کرد و آن ها را تشویق می کرد از فرهنگ اسلامی خود محافظت کنند.[49] یک سال بعد، در اسفند سال 1306 هجری شمسی، البنا و شش هم راهش در اسماعیلیه (یک راننده، یک باغبان، یک درشکه چی، یک مغازه دار، یک نجار و یک آرایشگر) جمعیت اخوان المسلمین را تأسیس کرد.[50] خودش می گوید «مارس 1928 شش برادری که در درس های من شرکت می کردند آمدند تخانه ی ما و گفتند ما دیگر از این زندگی ذلت بار خسته شد ه ایم. در مملکت ما، مسلمانان عزت ندارند و جایگاهشان از خدمت کاران و بیگانگان پایین تر است. ما حاضریم با ثنار خون خود و با ایمان و تقوای خویش در راه خدا با تو هم گام شویم.من به حدی ازسخنان آن ها متاثر شدم که نمی توانستم از زیر بار مسئولیتی که به من واگذار شده بود شانه خالی کنم. به دعوت آن ها لبیک گفتم و همان جا سوگند خوردیم تا جان داریم در راه اسلام فعالیت و مبارزه کنیم. کسی پرسید چه نامی برای خود انتخاب کنیم؟ انجمن، فرقه یا اتحادیه؟ گفتم هیچ کدا. ما برادرانی هستیم در خدمت اسلام یعنی برادران مسلمان (=اخوان المسلمین). شعارمان هم شد الله هدف ما، رسول الله رهبر ما، قرآن برنامه ی ما، جهاد و تلاش کار ما، شهادت آرزوی ما.»[51]

البنا برای گسترش تشکیلات جدید خیلی تلاش کرد و با کمک وام های تاجران در اسماعیلیه یک خانه، دو مدرسه ی پسرانه و دخترانه، یک مسجد، دو باشگاه و حتی یک کارخانه ی محلی کوچک تأسیس کرد.[52] او در مسایل سیاسی دخالت نمی کرد و حتی از شرکت انگلیسی کانال سوئز هم کمک گرفت؛[53] شاید برای این که به آن ها اطمینان دهد دشمنانش نیست تا آن ها مانع گسترش تشکیلاتش در اسماعیلیه نشوند. البته برخی هم او را متهم کردند که به بیگانگان وابسته شده و از آن ها کمک می گیرد که گفت «این ها اموال مردم مصر است که من از آن ها گرفتم و خرج همین مردم کردم.»[54] سال 1309هـ ش اداره ی آموزش مصر البنا را به قاهره منتقل کرد.[55] در قاهره، برادر البنا رییس جمعیت تمدن اسلامی بود.[56] او جمعیت تمدن و اعضای آن را در اخوان ادغام کرد و البنا شعبه ی دوم اخوان را در قاهره تأسیس کرد.[57] هم زمان گروهی با رفتن البنا به قاهره مخالفت کردند و بعد از درگیری های فراوان سرانجام از اخوان انشعاب کردند و گروهی جدید تشکیل دادند.[58]

البنا در قاهره سازمانش را گسترش داد، برای سازمانش قانون اساسی و آیین نامه ی داخلی نوشت،[59] نشریه ی الاخوان المسلمین را منتشر کرد،[60] تشکیلاتش را تقویت کرد و جمعیت اخوات المسلمات را تأسیس کرد تا بتوان زنان مسلمان را هم در تشکیلات خود بپذیرد.[61] سال 1312 هجری شمسی، البنا اولین کنگره ی عمومی اخوان المسلمین را در قاهره برگزار کرد.[62] هدف اولین کنگره انسجام در تشکیلات و نیرو ها بود. او تشکیلاتی درست کرد که در آن دفتر تبلیغ کل بالاترین مرجع جمعیت اخوان شد و مرشد کل (البنا) مدیر دفتر تبلیغ کل شد، که کارهایش را از طریق دفتر پی می گیرد.[63] مهم ترین ویژگی تشکیلات جدید ایجاد گروه های شبه نظامی پیش آهنگی بود که جوانان و نوجوانان مصری از آن خیلی استقبال کردند.[64]

اخوان به نوجوانان و جوانانی که عضو گروه پیش آهنگی می شدند آموزش های نظامی و رزمی می دادند تا برای مقابله با دشمنان اسلام آماده باشند. از سوی دیگر، دولت غرب گرای مصر، که مخالف ملی گراهای قدرتمند بود، به اخوان روی خوش نشان داد تا آن ها بتوانند برخی هواداران ملی گراها را (به خصوص هواداران حزب وفد را که قدرتمند شده بود) جذب و آن ها را ضعیف کنند.[65] کم تر از یک سال بعد، در سال 1313، اخوان دومین کنفرانسشان را برگزار کردند و بیش تر به مسایل اقتصادی سازمان پرداختند. البنا که اخوان را نمونه ی یک جامعه ی کامل زمان پیامبر تعریف می کرد معتقد بود اخوان باید خود همه چیز داشته باشند. او با همین ایده در اسماعیلیه هم مراکز تفریحی، صنعتی و اقتصادی فراوانی تاسیس کرده بود. در قاهره هم همین روند را در پیش گرفت و اولین شرکتی که تأسیس کرد شرکت سهامی چاپ خانه بود.[66] اخوان یک سال را بر تأسیس و راه اندازی شرکت ها و سازان های مختلف اقتصادی و صنعتی و خدماتی متمرکز شدند و صاحب چند شرکت و موسسه شدند.

در سال 1314 اخوان سومین کنفرانس سراسریشان را برگزار و در آن تشکیلات سازمان را تکمیل کردند.[67] لباسی مخصوص، عبایی سفید با جیب ویژه ی قرآن، و نشانی خاص، انگشتر نقره ی شش ضلعی، هم برای خود انتخاب کردند[68] تا آن ها را بیش از پیش منسجم و البته برجسته کند. سال به سال تعداد دانشجویان هوادار اخوان بیش تر می شد؛ در حالی که در سال 1312 چهار دانشجو عضو تشکیلات بودند، تعداد آن ها در سال 1213 به چهل و در سال 1314 به سیصد رسید.[69]

سال 1316، در مصر ملک فاروق تاج گذاری کرد که شاهی جوان (هجده ساله) بود و بسیاری تصور کردند جوانی او مایه ی گرایشش به اصلاحات خواهد بود، پس سعی کردند به شاه جوان نزدیک شوند.[70] اخوان همان سال اولین گامش را در نزدیک شدن به سیاست برداشت و کنفرانس چهارمش را با شعار «با تو بیعت می کنیم بر سنت خدا و رسولش» برگزار کرد.[71] دومین گام هم نزدیک شدن به حزب قصر بود.[72] حزب قصر را جدا شده گان از حزب وفد، قدرتمند ترین حزب مصر، تأسیس کرده بودند و شاه رهبر آن ها را مأمور کرده بود که کابینه تشکیل دهد.[73] اخوان المسلمین سال 1318 هجری شمسی پنجمین کنفرانس سراسریشان را برگزار کردند و برای اولین بار هدف اصلی تشکیلاتشان را بیان کردند: تشکیل و استقرار حکومت اسلامی در مصر و تمامی کشور های جهان اسلام.[74] در این دوره البنا اخوان را حزبی سیاسی هم خواند، اما هنوز خود را حزب به معنای غربی نمی پنداشتند که از نشانه های آن ممنوع نشدن عضویت در اخوان و احزاب رقیب مثل حزب وفد یا قصر بود.[75] البنا فعالیت های سیاسی خود را بیش تر با نامه نگاری و نصیحت کردن سران مملکت، از جمله نخست وزیر، شاه و قاضی شرع، پی می گرفت.[76]

البنا روشی آرام داشت و تا زمانی که وارد سیاست نشده بود، روابطش با تمامی گروه های سیاسی، اجتماعی و مذهبی خوب بود. هم میان مصری های لیبرال محبوب و مقبول بود هم میان ملی گراها هم میان اسلام گراها. زمانی هم که وارد سیاست شد نشان داد تصمیم ندارد روش آرامش را عوض کند. او می گفت «روش اخوان در تشکیل حکومت اسلامی مسالمت جویانه است و انقلاب و اعتراض فقط محصول شرایط است و اگر ناگریز باشیم، به این روش ها روی می آوریم.»[77] او با حمله به مشروب فروشی ها و دیگر مغازه ها مخالف بود و کودتا را رد می کرد. بسیاری از جوانان پرشور اخوان روش معتدل او را نمی پسندیدند و بارها از او انتقاد کردند و از او خواستند درباره ی برخی مسایل مالی، کمک های دریافتی و روابطش با پادشاه و دولت و حتی انگلیسی ها توضیح دهد. توضیحات البنا هوادارانش جوانش را قانع نکرد و پاییز 1318 آن ها از اخوان جدا شدند و گروه جمعیت جوانان محمد را تشکیل دادند.

البنا به راه خود ادامه داد و سال 1320 هجری شمسی برخی شرایط دولت را قبول کرد و اعلام کرد اخوان در انتخابات مجلس شرکت می کند.[78] در آن سال ها، انگلیسی ها بر عراق هم مسلط بودند و مردم عراق علیه آن ها قیام کرده بودند و انگلیسی ها در موضع ضعف بودند. پس از دولت مصر خواستند اخوان را منحل کند، مبادا اخوان را بیاورد و مردم مصر را علیه انگلیس بشوراند. دولت هم اخوان را منحل و البنا را تبعید کرد.[79] مدتی بعد، دولت بر کنار شد و انگلیس قیام مردم عراق را سرکوب کرد و بر عراق مسلط شد. با فشار بزرگان و اعتراض های مردمی دولت جدید ـ به شرط حمایت اخوان از خود ـ از البنا دل جویی کرد و اموال اخوان را پس داد،[80] ولی وقتی دوباره البنا خواست وارد پارلمان شود، انگلیس از دولت خواست نگذارد. دولت جدید، که با حمایت اخوان تشکیل شده بود، با البنا توافق کرد که او نامزد انتخابات نشود، در عوض دولت بسیاری از مبارزان را آزاد کند و مشروب فروشی ها را ببندد.[81]

رابطه ی خوب دولت و اخوان در این دوران منجر به گسترش سریع و وسیع اخوان در کشور شد. تعداد پیش آهنگان اخوان در سه سال از 2 هزار به 5 هزار نفر رسید و تعداد شعبه ها از 500 به 1500،[82] هم چنین البنا با وزیر کشاورزی توافق کرد که نیرو های پیش آهنگی اخوان را برای ارایه خدمات بهداشتی و آموزشی به روستاها بفرستند.[83] او خیلی زود دست به کار شد و نیرو های خود را به روستاهای دور و نزدیک کشور فرستاد. آن ها در روستا ها به مردم خدمات بهداشتی و آموزشی می دادند، روستاهاشان را پاکیزه می کردند، به مردم حقوقشان را یاد می دادند و حتی اختلاف ها و درگیر ی هایشان را حل و فصل می کردند.[84] خیلی زود بسیاری از مردم روستا ها و شهر های کشور به اخوان مایل شدند که این مساله را می شد از گسترش شدید کسانی که لباس های پیش آهنگی اخوان را می پوشیدند مشاهده کرد.[85]

مهم ترین نتیجه ی این پروژه گسترش سازمان نظامی اخوان و ترسیدن دیگر احزاب و انگلیسی ها از آن ها بود. (جوراب، شلوارک و چکمه) در روستاهای کل کشور رایج شد و سازمان نظامی مخفی را گسترش دادند.[86] سال های بعد اخوان بر تشکیل حکومت اسلامی تأکید کرد و توانست تعداد اعضا و نیرو های پیش آهنگ خود را به چند صد هزار نفر برساند.[87] هم زمان شبعه های پراکنده شان را در خارج از کشور سامان دادند و شبعه های جدیدی هم در دیگر کشور ها افتتاح کردند؛ اولینش فلسطین و باقی را در سودان، اریتره، کویت، یمن، الجزایر، عراق، لبنان، اندونزی، سیلان، پاکستان، ایران، افغانستان و ترکیه. مهم ترین شعارشان در این دوره تشکیل حکومت اسلامی در تمامی کشور های جهان اسلام بود.[88]

 

پی نوشت ها

[1]. محمد هادي فلاح زاده، آشنايي با كشور‌هاي عربي، جمهوري اسلامي مؤسسه فرهنگي مطالعات و تحقيقات بين المللي ابرار معاصر، 1383، ص4.

[2]. همان، ص5.

[3]. سيد هادي خسروشاهي،‌سايت استاد.

[4]. همان.

[5].  Ehsan Yarshater,Encyclopaedia Iranica, AFHANI, JAMAL-AL-DIN, Mazda Pub, 1983.

[6]. ا زحسن تصادف همان زمان شخصي به نام سيد جمال افغاني در مصر مشهور و معرو بود شايد اين هم نامي در اقبال اوليه به سيد بي‌تأثير نبوده است.

[7]. سيد هادي خسروشاهي، سايت استاد.

[8]. سعد زغلول (1858ـ1927) رهبر انقلاب 1919 مصر و از مبارزان بزرگ مصلي كه تأثير فراواني بر مسلمانان مصر داشته است و در دوره‌هايي رييس وزرا و رييس مجلس ملي مصر هم بوده است.

[9].Ignac Goldziher

[10].P J Bearman & etc, Encyclopaedia of islam 2, vol9, Brill Academic publishers, 2009.

[11]. سيد كاظم موسوي بجنوردي، دايره المعارف بزرگ اسلامي،‌ج2، تهران، مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي، اسد آبادي.

[12]. همان.

[13]. انديشه او آن قدر از سيد دور شد كه قبول نمي‌كرد براي او ختم بگيرد.

[14]. حميد عنايت، سيري در انديشه سياسي عرب، تهران، سازمان كتاب‌هاي جيبي، 1363، ص155.

[15]. مصاحبه استاد خسروشاهي، سايت استاد.

[16]. محمد عبده، الاسلام دين العلم و المدينه، قارهه، المجلس الا علي للشؤون الاسلاميه، ص103.

[17]. عبدالعاطي محمد احمد، الفكر السياسي للامام محمد عبده، مصر، الهيئة المصريه، قاهره، 1978، ص85.

[18]. سيد هادي خسروشاهي، همان.

[19]. سيد كاظم موسوي بجنوردي، همان.

[20]. همان.

[21]. محمد محيط طباطبايي، سيد جمال الدين اسد آبادي و بيداري مشرق زمين،‌ تهران، شروق، 1380، ص200.

[22]. همان.

[23]. سيد كاظم موسوي بجنوردي،‌همان.

[24]. همان.

[25] محمد محيط طباطبايي ، همان.

[26]. از جمله آراي رشيد رضا اين بود كه اوترجمه‌ي قرآن كريم به ديگر زبان‌ها را ممنوع مي‌دانست.

[27]. همان.

[28]. حميد رضا اسماعيلي، ص25.

[29]. همان.

[30]. ريچارد ميشل، تاريخ جمعيت اخوان، سيد هادي خسروشاهي، تهران، وزارت امور خارجه، 1387، ص24.

[31]. الامام الشهيد حسن البنا، مذاكره الدعوه و الداعيه، ص23.

[32]. ريچارد ميشل، همان، ص89.

[33]. الامام الشهيد حسن البنا، همان، ص7.

[34]. همان، ص8.

[35]. همان، ص15.

[36]. سيد كاظم موسوي بجنوردي،‌همان، ج7، اخوان الصفاييه.

[37]. ريچارد ميشل، همان، ص92.

[38]. الامام الشهيد حسن البنا، همان، ص23.

[39].همان.

[40]. پيروي از روشي كه كمال آتاتورك براي لاييك كردن مردم تركيه به كار برد و برخي از سران كشور‌هاي اسلامي هم از آن الگو گرفتند.

[41]. سيد كاظم موسوي بجنوردي، ج7، اخوان المسلمين.

[42]. اخوان المسلمين مصر، ص20.

[43]. سيد كاظم موسوي بجنوردي، همان.

[44]. الامام الشهيد حسن البنا، همان، ص51.

[45]. ريچارد ميشل، همان، ص19.

[46]. اسحاق موسي الحسيني، اخوان المسلمين مصر، بزرگ‌ترين جنبش اسلامي معاصر، تهران،‌اطلاعات، 1387، ص97.

[47]. همان، ص34.

[48]. ابراهيم محمد و ديگران، آشنايي با حركت‌هاي اسلامي، جمعيت اخوان المسلمين مصر، تهران، انديشه‌سازان نور،‌ص21.

[49]. همان.

[50]. همان.

[51]. الامام الشهيد حسن البنا، همان، ص53.

[52]. همان.

[53]. ابراهيم محمد و ديگران، همان، ص23.

[54]. الامام الشهيد حسن البنا،‌همان، ص76.

[55]. ابراهيم محمد و ديگران، همان، ص24.

[56]. ريچارد ميشل، همان، ص102.

[57].P J Bearman & etc, vol2.

[58]. سيد كاظم موسوي بجنوردي، اسلامي، همان.

[59].Ibid.

[60]. سيد كاظم موسوي بجنوردي، همان.

[61]. ابراهيم محمد و ديگران، همان، ص27.

[62]. ريچارد ميشل، همان، ص103.

[63]. ابراهيم محمد و ديگران، همان، ص33.

[64].Ibid.

[65].Ibid.

[66]. ابراهيم محمد و ديگران، همان، ص35.

[67]. همان، ص38.

[68]. سيد كاظم موسوي بجنوردي،‌همان.

[69]. ابراهيم محمد و ديگران، همان، 34.

[70]. ريچارد ميشل، ص116.

[71]. سيد كاظم موسوي بجنوردي، همان.

[72]. ابراهيم محمد و ديگران، همان، ص36.

[73]. همان.، ص43.

[74]. ريچارد ميشل، همان، ص113.

[75]. ابراهيم محمد و ديگران، همان، ص44.

[76]. اسحاق موسي الحسيني، همان، ص38.

[77]. اخوان المسلمين مصر، ص79.

[78]. ريچارد ميشل، همان، ص47.

[79]. همان، ص58.

[80]. اسحاق موسي الحسيني، همان، ص104.

[81]. همان، ص60.

[82]. همان، ص75.

[83]. ابراهيم محمد و ديگران، همان، ص75.

[84]. سيد كاظم موسوي بجنوردي، همان.

[85]. ابراهيم محمد و ديگران، همان، ص76.

[86]. همان.

[87]. همان.

[88]  همان، ص64.

ادامه دارد...

 

منبع: ماضی استمراری؛ سلفی گری در جهان اسلام از وهابیت تا القاعده، سعید زاهدی، انتشارات عابد، چاپ اول، 1391ش.

نويسنده: سعید زاهدی