جنبش برادران مصری؛ رشد و شکل گیری سلفی گری در مصر(2)

  • کد خبر: 2734
  • منبع خبر: کتاب «ماضی استمراری؛ سلفی گری در جهان اسلام از وها

خلاصه اخوان که جماعتشان را هسته ی اولیه ی دولت اسلامی می دانستند معتقد بودند باید در همه ی زمینه ها فعال باشند.


آرامش و چالش؛ درگیری های سلفی ها در مصر

اخوان که جماعتشان را هسته ی اولیه ی دولت اسلامی می دانستند معتقد بودند باید در همه ی زمینه ها فعال باشند. بنابراین، هم کارخانه ی ریسندگی بافندگی داشتند هم شرکت های مهندسی، تجاری، حمل و نقل، اطلاع رسانی، تبلیغات، جهان گردی و زراعت هم شرکت های اکتشاف معدن و تیم ها و باشگاه های ورزشی در رشته های مختلف فوتبال، بسکتبال، شنا، مشت زنی و کشتی.[89]

بالاخره اخوان در سال 1323 هجری شمسی توانست در انتخابات مجلس شرکت کند. این بار دولت مانع شرکت آن ها در انتخابات نشد، اما با تقلب نگذاشتند هیچ یک از نامزد های اخوان، حتی مرشد کل، رای بیاورد.[90] هواداران اخوان شدید عصبانی شدند و به خیابان ها آمدند. شاه رییس دولت را متهم و دولتش را بر کنار کرد و مدتی بعد یکی از اعضای اخوان نخست وزیر سابق را ترور کرد و کشت. سال بعد، سال 1325، اخوان با نخست وزیر جدید علیه کمونیست ها و ملی گراها به توافق رسید و وفدی ها هم تلاش کردند میان اخوان اختلاف بیندازند که موفق شدند و وکیل البنا، نفر دوم اخوان، را علیه او شوراندند.[91]

درگیری بین اخوان و وفد شدید و خیابانی شد و یکی از اخوانی ها نارنجکی پرتاب کرد که یک نفر کشته و سه نفر مجروح شدند.[92] وفدی ها هم دفتر مرکزی و باشگاه اخوان را آتش زدند.[93] حزب وفد از دولت خواست پیش آهنگان، بازوی قدرت اخوان، را منحل کند و مانع رفتار فاشیستی آن ها شود. اخوانی ها هم از دولت خواستند با وفدی های کمونیست برخورد کند.[94] هم زمان دولت با انگلیس مذاکره کرد و اخوان علیه دولت هم موضع گرفت. در نتیجه دولت طرف وفد را گرفت و فعالیت های پیش آهنگان را ممنوع کرد.[95] البنا از پادشاه خواست دولت را بر کنار کند و به ملت حکم جهاد دهد تا انگلیسی ها را بیرون کنند. درگیری های اخوانی ها با آغاز سال تحصیلی جدید ادامه یافت و بار دیگر شورش ها به استفاده از نارنجک و آتش زدن واگن های تراموای قاهره و فروشگاه های خارجی کشیده شد.[96] درگیری بین وفد و اخوان و میان اخوانی ها را به جنگ علیه اسراییل فرا خواند و تا حدودی درگیری ها فروکش کرد.[97]

همان ایام گروهی از اخوان یمن حکومت کشورشان را سرنگون کردند و البنا برای آن ها پیام تبریک فرستاد. پادشاه، فاروق، که از مدت ها قبل با اخوان اختلاف پیدا کرده بود، از این واقعه خیلی ترسید. از طرفی اخوان، علاوه بر جنگ در مرز علیه اسراییل، در داخل کشور هم علیه صهیونیست ها بمب گذاری می کردند، پس بمب و اسلحه زیاد داشتند. با نظر شاه، یکی از ماشین های حامل بمب اخوان را قبل از بمب گذاری توقیف کردند و اعلام کردند از ماشین اخوان نقشه های فرودگاه قاهره و روش تخریب آن را یافته اند. البنا در حج بود. وقتی برگشت اعلام کرد این کارها خود سر بوده است، ولی پلیس از او بازجویی کرد و دانشجویان عصبانی شدند و در دانشگاه علیه شاه شعار دادند. باز هم کار به پرتاب نارنجک (و این بار کشته شدن رییس پلیس قاهره) کشید. دولت روزنامه ی اخوان را تعطیل کرد و دانش آموزان هوادار اخوان با نارنجک معاون وزیر کشور را هدف گرفتند. پاییز سال 1327 دولت اخوان را منحل، تمامی اموالش را مصادره و آن ها را به جنایت، تروریسم، کودتا، قتل و نگه داری سلاح و تیر اندازی در تظاهرات متهم کرد.[98]

البنا اتهامات را رد کرد و خیلی پی گیر قضیه نشد، اما هواداران اخوان نمی توانستند انحلال جمعیت را بپذیرند. آن ها بیست روز بعد نخست وزیر، نقراشی پاشا، را به جرم خیانت به وطن و انحلال اخوان ترور کردند.[99] نخست وزیر جدید با گرفتن فتواهایی از علمای مصر چهار هزار عضو اخوان را دستگیر و چنان آن ها و خانواده هایشان را شکنجه کرد که لیبرالیست ها هم با بازداشت شدگان ابراز هم دردی کردند. دولت جدید از البنا خواست ترور پاشا را محکوم کند تا با هم مذاکره کنند که او این کار را کرد، اما نیرو های بازمانده ی اخوان عصبانی تر شدند. زمستان 1329 با دستور مستقیم شاه البنا را ترور و تشییع یا برگزاری هر مراسی را برای او ممنوع کردند. اخوانی ها هم تلاش کردند رییس نمایندگان مجلس و نخست وزیر را ترور کنند که نتوانستند.[100]

پاییز سال بعد دولت استعفا داد و دولت جدید (دولت وفدی ها) بازداشت شدگان را آزاد کرد و با اخوان کنار آمد که در ازای حمایت اخوان از وفد، آن ها در روزنامه هایشان رنج های نیرو های اخوان در زندان را چاپ کنند.[101] مردم با اخوان هم دردی کردند و هم راهشان شدند و سودش را وفدی ها بردند که در انتخابات پیروز شدند.[102] دولت جدید اخوان را قانونی اعلام کرد و اموالشان را باز گرداند، اما نیرو های اخوان، که در اواخر دوران البنا متفرق شده بودند، دیگر نمی توانستند دور هم جمع شوند؛ به خصوص که مدتی مرشد کل هم نداشتند.[103] در همین ایام، گروهی از اخوانی ها در مخالفت با دولت با کمونیست ها هم راه شدند که شکست بزرگی برای اخوان المسلمین بود؛ جمعیتی که سال ها تبلیغ بازگشت به دوران پیامبر می کرد و علیه کمونیست ها موضع می گرفت.[104]

آن زمان دوران اوج مبارزات و موفقیت های کمونیست ها در کشور های مستعمره بود و آرام آرام گرایش های کمونیستی بین اخوان شدید شد و منجر به انشعاب در اخوان شد. مدتی بعد گروه های مختلفی در اخوان منشعب شدند، از جمله سازمان آزادی بخش اسلام[105] و جامعه ی مسلمانان.[106] جدال حکومت با اخوان محبوبیت اخوان را میان دانشجویان و جوانان بیش تر کرد و آن ها به رهبران جوانی متمایل شدند که مهم ترین شان سید قطب بود.

 

مأموریت خشن؛ تندرو شدن سلفی های مصر

سید قطب روستازاده ای بود که نوجوانیش را با پدرش، حاج ابراهیم، در تجمعات ضد انگلیسی گذرانده بود،[107] آغاز جوانیش را در محافل نقد ادبی[108] و دوران دانشگاهش را در محافل اجتماعی.[109] او شعر می گفت، داستان و نقد ادبی می نوشت، دولت را نقد می کرد، در تجمعات فرهنگی ـ اجتماعی سخن ران بود و درباره ی عدالت اجتماعی در اسلام و اسلام و صلح جهانی کتاب می نوشت.[110] قطب معلم بود و دولت مصر او را به آمریکا فرستاد تا در زمینه ی شیوه های آموزش و پرورش در آمریکا تحقیق کند، شاید می خواستند مدتی از نقدهایش در امان باشند، نگاه او را به اسلام عوض و انتقادهایش را به غرب تعدیل کنند او دو سال در آمریکا ماند و وقتی برگشت چنان عوض شد که خودش می گوید دوباره متولد شد.[111] سید در آمریکا بود که حسن البنا ترور شد و از نزدیک خوش حالی مطبوعات آمریکایی از کشته شدن البنا را دید و تصمیم گرفت در بازگشت به اخوان بپیوندد. قطب می گفت آمریکا می خواهد جای انگلیس را بگیرد و بر مصر مسلط شود.[112]

قطب از گذشته با اسلام گراها و سلفی های متمایل به رشید رضا آشنا بود و در بازگشت از آمریکا از کارهای دولتیش استعفا کرد و مطالعاتش را در زمینه ی اسلام سلفی ادامه داد و از مودودی بسیار متأثر شد، هر چند از وهابی ها (که در عربستان به قدرت رسیده بودند) انتقاد می کرد و می گفت«حالا وقت این نیست که دنبال توحید قبور (تخریب قبور) باشیم، باید پی توحید القصور (تخریب قصر ها) را بگیریم.»[113] زمان او دوران افول استعمار انگلیس بود و مردم خیلی دغدغه های استعمار ستیزی نداشتند و گویا بیش تر درگیر مسایل داخلی و مساله ی فلسطین بودند. قطب می گفت «نقشه های صهونیسم و استعمار از لابه لای کتاب ها و برنامه ها و سخن رانی های سردمداران و نیز بازی های عمال آن ها بیانگر این حقیقت است که آن ها درصدد تضعیف عقیده ی اسلامی و محو اخلاق در جامعه ی اسلامی هستند و می خواهند اسلام را از این که مصدر و منبع قانون گذاری باشد دور کنند.»[114]

سید قطب در توحید و تفسیر قرآن از ابن تیمیه پیروی کرد و تقدیر گرایی و نص گرایی را پذیرفت و مانند حسن البنا و مودودی مسلمانان را به تشکیل حکومت اسلامی دعوت کرد.[115] به نظر او «اسلام بیش از دو جامعه نمی شناسد؛ جامعه ی جاهلی و جامعه ی اسلامی. جامعه ی اسلامی جامعه ای است که در تمامی ابعاد عقیده و عبادت، شریعت و احکام، سلوک و اخلاق اسلامی در آن تحقق یافته است و جامعه ی جاهلی جامعه ای است که به اسلام عمل نمی کند.»[116] قطب برای رسیدن به حکومت اسلامی جهاد و انقلاب علیه حاکم وقت را توصیه می کرد و برای همین او را اولین کسی می دانند که مفهوم انقلاب را وارد ادبیات سیاسی اهل سنت کرد. به نظر قطب جامعه ای که مردمش مسلمان اند، اما احکام آن را رعایت نمی کنند، هر چند نماز بخوانند، روزه بگیرند و به حج بروند، به هیچ وجه جامعه ای اسلامی نیست؛ جامعه ی جاهلی ست. جامعه ای که خدا را قبول دارد، ولی قوانین دینش را در جامعه اعمال نمی کنند جامعه ی جاهلی است. او بر جهاد خیلی تأکید می کرد و می گفت در چنین جامعه ای باید علیه حاکم جهاد کرد. «فقط با حرف و موعظه نمی توان حکومت خدا را بر زمین برقرار و حکومت بشر را محو کرد، قدرت را از بندگان غاصب گرفت و به خدا برگرداند، مبنای اقتدار را قانون الهی کرد و قوانین بشری را از بین برد؛ جهاد نظامی لازم است.»[117]

موضع گیری های سید قطب علیه آمریکا و صهیونیسم از تمایزات مهم سید قطب نسبت به دیگر اندیشمندان سلفی است. او اولین کسی بود که از اسلام آمریکایی گفت «آمریکایی ها نیازمند اسلام هستند. آن ها اسلامی می خواهند که در خاورمیانه با کمونیست مبارزه کند نه اسلامی که با استعمار و خود کامگی بستیزد. آن ها اسلامی را که حکومت کند نمی خواهند، چرا که وقتی اسلام حکومت یافت؛ امتی تربیت می کند که برای آن ها قدرتمند شدن و نفی استعمار واجب است؛ چه استعمار کمونیست چه استعمار آمریکا.»[118] و مسلمانان را به اتحاد دعوت کرد و تفرقه را خواست استعمار دانست «استعمار غربی می داند که اگر میهن اسلامی یک پارچه شود، چه موقعیت نظامی، سیاسی و اقتصادی نیرومندی خواهد داشت. برای استعمار کاملاً عیان است که وقتی صد میلیون نفر زیر یک پرچم و در سایه عقیده ای واحد و نظام اجتماعی واحد گرد هم بیایند، کفه ی ترازو به نفع این ها سنگین خواهد شد.»[119]

سید قطب در دورانی می زیست که ناصر توانست با بیرون کردن انگلیس و فرانسه از کانال سوئز ایده ی ناسیونالیسم عربیش را نه تنها در مصر که در دیگر کشورها هم بگسترد. در نتیجه راحت تر می توانست بر اسلام گراها، که با ملی گرایی مخالف بودند، سخت بگیرد و اگر لازم شد برخی از آن ها، از جمله قطب، را زندانی کند. به نظر سید قطب «بی تردید اندیشه ی تنگ و تاریک ملی گرایی در مسایل داخلی ما اندیشه ی ویران گری است. اندیشه ای که نیرو های میهن بزرگ اسلامی را پراکنده کرد و آن را به دولت های کوچک ناتوان و بی ارزشی بدل کرد که با هیچ چیز نمی توانند مقابله کنند. ناسیونالیسم اندیشه ای بود که به امپریالیسم غربی اجازه و امکان داد یک کشور اسلامی را بدرد.»[120]

نیرو های اخوان در زندان به کار نماندند؛ سید قطب تفسیر در سایه سار قرآن را نوشت و دیگران ساعت ها با هم مباحثه کردند و در اندیشه هایشان متعصب تر شدند. در نتیجه، پنج سال بعد که با وساطت عبدالسلام عارف، رئیس جمهور عراق، قطب آزاد شد، مقالاتش تند تر و انتقادی تر شد و سلفی ها هم جدی تر سخنان او را پی گرفتند. دولت ناصر هم کوتاه نیامد و مدتی بعد دوباره سید قطب را به خاطر کتاب مشهورش، معالم فی الطریق (درباره ی واجب بودن تلاش برای تغییر حاکمیت ملی و برپایی حکومتی اسلامی) دادگاهی و به اعدام محکوم کردند. او را چهار ماه در انفرادی شکنجه کردند، پیش چشمش خواهر زاده اش را کشتند و سرانجام 9 آگوست 1966 اعدامش کردند.

البته، ستاره ی بخت ناصر هم خیلی زود غروب کرد. او، که قهرمان جهان عرب بود، با شکست خوردن از اسرائیل در جنگ سال 1967 بسیاری از امکانات مصر و دیگر کشور های عربی را نابود و مردم مسلمان جهان عرب را از ملی گرایی نا امید کرد. بار دیگر اسلام گرایی میان مردم رواج یافت و ناصر هم با چاپ عکس های در حال نماز و دعایش در روزنامه ها سعی کرد رابطه اش را با اسلام گرا ها اصلاح کند. سران عرب هم سعی کردند خود را از مسلمانان پیش رو نشان دهند تا از قدرت و جاذبه ی گروه های تندروی اسلام گرا بکاهند.[121]

اخوان، که دوران البنا بارها منشعب شده بود، بعد از او هم چند بار دیگر منشعب شد که مهم ترین انشعاب هایش سازمان آزادی بخش اسلام، جامعه مسلمانان و سازمان الجهاد بودند. این سه گروه شدیداً از سید قطب متأثر بودند و هر کدام تعبیر و تفسیر خاصی از سخنان قطب داشتند و راهی متفاوت را در پیش گرفته بودند. جامعه مسلمانان،[122] با رهبری شکری مصطفی (مهندس کشاورزی)، گرایشان سلفی شدیدی داشتند و جامعه ی امروزی مسلمانان را جامعه ی کفار می نامیدند و می گفتند باید از چنین مسلمانانی کناره گرفت تا پاک شد و بعد برای پاک کردن دیگران جهاد کرد. شکری مصطفی معتقد بود تمامی جوامع اسلامی بعد از دوران پیامبر و چهار خلیفه کافر شده اند و نجات پیدا نمی کنند، مگر آن که به گروه او بپیوندند.[123] آن ها (که به تکفیری ها یا گروه تکفیر و جهاد هم شهره بودند) دیگر مسلمانان را تکفیر می کردند و می گفتند بیرون از جمعیت شان راهی برای نجات نیست. براساس استراتژی دراز مدت آن ها مسلمانان می بایست با پیروی از پیامبر ابتدا یک هسته ی نیرومند و قوی از مؤمنان و قوی از مؤمنان تشکیل دهند و بعد آن مؤمنان با تمامی کفر مقابله کنند.[124]

سازمان آزادی بخش اسلامی[125] انشعابی دیگر بود که گرایش های سلفی معتدل تری داشتند و از جامعه کناره گیری نمی کردند، هر چند رژیم حاکم بر مصر را بت پرست، طاغوتی و بازیچه ی غرب، اسراییل و شوروی می دانستند. رهبر سازمان صالح سریه ی فلسطینی (دکترای تعلیم و تربیت) بود که روش ملایم تری نسبت به شکری داشت و در شورایی دوازده نفره برای گروهش تصمیم می گرفت. آن ها دنبال استقرار حکومت اسلامی در مصر بودند و برای رسیدن به قدرت بین اعضای ارتش نفوذ کردند. سال 1356هـ ش می خواستند کودتا کنند که دولت متوجه شد و آن ها را منحل کرد. دولت سال قبل هم اعضای گروه تکفیر را، به جرم قتل یکی از وزیر ها، دستگیر و پنج رهبرشان را اعدام کرد. مطبوعات چنین گروه هایی را خوارج قرن بیستم نامیدند. بیش تر اعضای هر دو گروه از فارغ التحصیلان دانشگاهی، به خصوص فارغ التحصیلان رشته های فنی، بودند که بسیاریشان هم تازه شهرنشین شده بودند.[126]

سازمان جهاد[127] هر گروه دیگری بود که فرمانده و رهبر خاصی نداشت، شورایی اداره می شد و میان ارتشی ها، نیرو های امنیتی و مأموران دولتی نفوذ می کرد تا اهدافشان را پیش ببرد.[128] عدم تمرکز انعطاف پذیری آن ها در تصمیم گیری و عملیات بالا برده بود. جهادی ها شدیداً از روحانی ارشدشان، خالد فرج، متأثر بودند که سلفی بود و متأثر از ابن تیمیه و سید قطب. خالد فرج می گفت چون حاکمان مسلمان را مسیحیان، کمونیست ها و صهیونیست ها آموزش داده اند، مسلمانان باید علیه آن ها اعلام جهاد کنند. او همکاری با فرمانروای کافر را که ادعای مسلمانی دارد حرام می دانست و مجازات او را مرگ. به نظر او تنها شکل قابل قبول جهاد مبارزه ی مسلحانه است و دیگر راه های مسالمت آمیز مثل شعار دادن و حزب داشتن نشانه ی ترس و حماقت است. اسالم تنها با نیرو ی اسحله پیروز می شود، اما برای پیروزی اسلام ابتدا باید با کفر داخلی (حکومت مصر) مبارزه کرد سپس با کفر خارجی.[129]

ناصر در اثر ناکامی هایش سکته کرد و سادات جای او را گرفت. او که مشروعیت ناصر را نداشت مدتی مقابل اسلام گراها نرم رفتار کرد اما کم کم که فعالیت های اسلام گراها علیه دولت و مسیحیان شدت گرفت با دستگیر کردن اعضای التکفیر و نهضت آزادی بخش تلاش کرد اسلام گراها و مساجد را کنترل کند. توجه غرب و اسراییل به سادات، تهدید های او نسبت به ملی گراها واسلام گراها و سرانجام شرکتش در کنفرانس صلح[130] و کنار آمدن با اسراییل او را میان تمامی مردم مصر و حتی اعراب منفور کرد و در نهایت سال 1359 خالد اسلامبولی، از اعضای جهاد، او را کشت. خالد عضو ارتش مصر هم بود و کتاب های ابن تیمیه و ابن عبدالوهاب را می خواند،اما خودش مهم ترین منبع الهامش را کتاب هفت رساله جهمیان العتیبی (رهبر شورشیان مکه) اعلام کرد.[131] با قتل سادات، رییس جمهور جدید، حسنی مبارک، با کمک آمریکا و اسراییل مبارزه ی شدیدی را علیه اسلام گراها آغاز کرد که به درگیری و جنگ مسلحانه انجامید و تا مدت ها اسلام گراها سرکوب شدند، اما سرانجام بعد از 27 سال حنسنی مبارک هم برابر اسلام گراها شکست خورد و در 22بهمن سال 1389 از قاهره، پایتخت مصر، فرار کرد.

 

پی نوشت ها

[89]. Ibid.

[90]. ابراهيم محمد و ديگران، همان، ص83.

[91]. همان، ص95.

[92]. همان، ص87.

[93]. همان، ص89.

[94].همان، ص 91.

[95]. همان.

[96]. همان، ص94.

[97]. محمود مورو، الحركه الاسلاميه في المصر من 1928 الي 1993رويه من القريب، موسسه الاهرام في المصر و التوزيع في القاهره، 1998، ص84.

[98]. همان، ص73.

[99]. همان، ص104.

[100]. ابراهيم محمد و ديگران،‌همان، ص123.

[101]. همان، ص125.

[102]. همان.

[103]. همان، ص131.

[104]. همان، ص 134.

[105]. محمود مورو، همان، ص85.

[106]. همان.

[107]. محمد قطب، طفل من القريه،‌ص15.

[108]. همان.

[109].همان، ص16.

[110]. همان، ص19.

[111].همان، ص37.

[112]. ابراهيم محمد و ديگران، همان، ص149.

[113]. ريچارد ميشل، همان، ص79.

[114]. ابراهيم محمد و ديگران، همان، ص187.

[115]. همان، ص211.

[116].هراير دكميجان، جنبش هاي اسلامي معاصر، تهران، كيهان، 1388، ص153.

[117]. هراير دكميجان، همان، ص165.

[118]. ابراهيم محمد و ديگران، همان، ص193.

[119]. هراير دكميجان، همان، ص167.

[120]. ابراهيم محمد و ديگران، همان، ص199.

[121]. همان، ص195.

[122]. جماعه المسلمين.

[123]. محمود مورو، الحركه الاسلاميه في المصر من 1928 الي 1993 رويه من القريب، موسسه الاهرام في المصر و التوزيع في القاهره، 1998، ص72.

[124]. هراير دكميجان، همان، ص173.

[125]. منظمه التحرير الاسلامي.

[126]. همان، ص175.

[127]. منظمه الجهاد.

[128]. محمود مورو، همان، ص81.

[129]. ابراهيم محمد و ديگران، همان، ص211.

[130]. سادات اولين رئيس يك دولت عربي بود كه با سران رژيم اشغال‌گر قدس مذاكره و حتي صلح كرد.

[131]. محمود مورو، همان، ص95.

 

منبع: ماضی استمراری؛ سلفی گری در جهان اسلام از وهابیت تا القاعده، سعید زاهدی، انتشارات عابد، چاپ اول، 1391ش.

نويسنده: سعید زاهدی